تبليغاتX
بارانمایه های دختری از جنس من
چه روزگار غریبی، دلم برای خودم ...

سکوت مرد و فریبی... دلم برای خودم ...

صدای خنده ی آدم نمی رسد به سه سوت:

هوای خوردن سیبی، دلم برای خودم ...

به جای جرم دو آدم، قبول حکم خدا

هنوز پای صلیبی ... دلم برای خودم ...

میان بغض خیابان، چه گریه ها، بی او

صدای بوق مهیبی ... دلم برای خودم ...

تمام قصه ی فرهاد و بیستون این جاست

صدای پای رقیبی... دلم برای خودم ...

دلم برای خودم ای خدا نمی سوزد

عجب دروغ عجیبی ! دلم برای خودم ... !!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 18:33  توسط الهه مینایی  | 

در کنار حوض خانه گیسوانم را شانه می زنم

تصویر شب در آب

بی ریا

آرام

متین

آن قدر آرام که در نگاهم به خواب می رود

و یک لحضه بعد

من گیسوان شب را در دست گرفته ام

و به تصویر خود در آب می نگرم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 21:6  توسط الهه مینایی  | 

دیشب کسی مرا صدا زد.

 صدا از پشت بام آمد.

با قدم هایی سست به آن جا رفتم

از این که بیست پله به آسمان نزدیک تر بودم

احساس خوبی داشتم

ای کاش خانه ی ما باز هم پله داشت

 و من به آسمان نزدیک و نزدیک تر می شدم اما...

باز هم کسی مرا صدا زد

از پشت بام پشت بام!

آن جا تنها آسمان بود

نه راهی و نه پله ای...

چشم های ناشناس آسمان با من حرف می زدند

می خواستم به آن ها نزدیک تر شوم

 تا صدای غریب چشم هایشان را بشنوم

اما، نه راهی و نه پله ای.......

احساس بی وزنی می کردم

شاید برای رسیدن به آسمان باید خالی بود!

و من خالی بودم اما...

می خواستم بالا روم بالا و بالا تر

می خواستم به سرزمین آسمان روم

  و از آن جا به کوچکی زمینی

 که این چنین در او اسیر و درمانده گشته ام

 نیشخند زنم

با خودم گفتم: وقتی به سرزمین آسمان رسیدم

با باد وضو می گیرم ،

 در صف ستارگان به ماه اقتدا می کنم

 و در چند قدمی خدا نماز می خوانم

با خودم گفتم: وقتی به سرزمین آسمان رسیدم

چشم هایم را به عنوان سوغات راه

به دل پاک آسمان می بخشم

 تا ستاره ای گردد هر چند کم فروغ و ناچیز

 هر چند کوچک و گم، در بین ستاره های دیگر

به خود قول دادم

که برای ماندنم تنها به تکه ابری کوچک اکتفا کنم

اما...

اما درست لحظه ای که می خواستم از زمین کنده شوم

دو ستاره بر من گریستند

بالا را نگاه کردم

و با دیدن چشم هایت

 تمام اراده ام به یک باره از بین رفت

خدای من چشمان تو چه جاذبه ای داشتند

که آن دو ستاره

 این چنین پاک و بی ریا آن را انعکاس می دادند؟!

حالا دیگر باد همان دست ترغیب به پاهای من می پیچید

 و مرا سنگین می کرد!

راز آن دست های غریب چه بود

که باد آن را درک کرد و این چنین آینه وار

 مرا به یاد دست های تو انداخت

و من همچنان در اسارت زمین باقی ماندم

وچنان دل کوچکم بی تابانه لرزید که

                        «ماه بر عشق من خندید»

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 21:52  توسط الهه مینایی  |