تبليغاتX
بارانمایه های دختری از جنس من

سیل سیال نگاه سبزت همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاوید

اما تو می گفتی از این عشق حذر کن

و وقتی در جوابت می گفتم :

عشق من با گل رخسار تو امروزی نیست  دیرسالیست که من بلبل این بستانم  

سکوت می کردی و دیگر هیچ

و آنگاه که سکوت قداست نگاهت را در دلم نقاشی می کرد چشمهایم را می بستم و می گفتم :

صد حنجره فریادی و یک دشت سکوت  سبزینه ناب جنگلی در برهوت

در آبی آسمان چشمت رفتم   از دامن خاک تا فراز ملکوت

و تو لبخند می زدی و می گفتی :

ای که از کوچه معشوقه ما می گذری  بر حذر باش که سر می شکند دیوارش!

چقدر ساده در جوابت می گفتم :

دلی کان از محبت سوخت افسردن نمی داند   کسی کز عشق یابد زندگی مردن نمی داند

روزها تکرار سکوت و نگاه تو بود و سکوت و نگاهت همه ملامت

وقتی سرانجام روزی بغضم در برابر نگاهت شکست و با لجاجت گفتم :

مرا صد بار هم از خود برانی دوستت دارم  به زندان جنایت هم کشانی دوستت دارم

به پیش خلق گر نتوان حدیث عشق گفتن  درون سینه تنگم جهانی دوستت دارم

نگاهت از حادثه عشق تر شد و پس ازپایان طومار هزار ساله ی سکوتت سرانجام گفتی :

ز غم کسی هلاکم که ز من خبر ندارد  عجب از محبت من که در او اثر ندارد

حالا دیگر روزها امتداد عشق ما بود در گذرگاه زمان

و زمان دونده ای که تنها به پایان می اندیشید اما

من به پایان دگر نیندیشیدم که همان دوست داشتن زیبا بود

قرارمان! یادت هست؟

همان کوچه ای که با دیوارهای کاهگلی اش تا آن سوی ادراک سادگی می رفت

و در انتها به بی انتها می پیوست

چقدر آن کوچه را دوست داشتم!

درازایش آنقدر بود که عجله ای برای پایان نداشته باشد

و قدمهای ما نیز که با دلهایمان همگام بود آرامتر از کوچه ره می پیمود

فقط زمان بود که گاهی بدعنقی می کرد نه!

شاید بهتر است بگویم نامردی می کرد

او منتظر ما و کوچه نمی ماند و به تاریکی شب می پیوست

و آن شب! آن شب کذایی که تو با جمله نیمه تمامت مرا تنها گذاشتی و رفتی .........

صدایت زدم اما برنگشتی

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم  تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

اما تو که روزی گفتی :

همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت  من همه محو تماشای نگاهت

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی و نگاهم

نمی دانم کدام نیرو مرا محکم گرفته بود

نمی دانم کدام مانع راه را بر عبور من بسته بود

شاید جمله نیمه تمام تو که گفتی :

روزی دلم برای این روزها برای تو برای این خودم تنگ تنگ می شود

می دانم اما بگذار همین حالا دلم را پس بگیرم چون .........

و چون تو تنها جواب چرای من شد

آن گاه پس از چند لحظه ی چندین هزارساله فریاد زدم :

خوبرویان جهان مهر ندارد دلشان   باید از جان گذرد هر که شود عاشقشان

روز اول که سرشتند ز گل پیکرشان   سنگی اندر گلشان بود همان شد دلشان

نمی دانم آن چیزها را برای چه می گفتم!

شاید برای دل ساده ی خودم که از دنیای عاشقان هیچ ندانست

شاید هم برای جمله نیمه تمام تو که هنوز آنجا بود

آن روزها باران می آمد

و حادثه رفتن تو هر روز با ادامه باران تکرار می شد

هر لحظه برایم همان لحظه ای بود که گفتی چون و بی چرای من رفتی

آن گاه در زیر باران راه می رفتم و می گفتم :

نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا؟! شاید خطا کردم

نمی دانم کجا؟ تا کی؟ برای چه؟ ولی رفتی!

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید......

جواب تو در گوش من پیچید : چون .....

یادم آمد که گفتی :

چو خورشید زنم سوی تو پر   چون ماه شبی می کشم از پنجره سر

افسوس که خورشید شدی تنگ غروب  صد آه که مهتاب شدی وقت سحر

بی تو مهتاب شبی نه! شبهایی از آن کوچه گذشتم  

همه تن چشم شدم خیره بدنبال تو گشتم

یادم آمد که به من گفتی :

ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری  بر حذر باش که سر می شکند دیوارش

ولی من به خاکستر نشینی عادتی دیرینه دارم  سینه مالامال درد اما دلی بی کینه دارم

هر چند درون سینه ام صد آرزو مرد  گل صد آرزو نشکفته پژمرد

دلم بی روی تو دریای درد است  همین دریا مرا در خود فرو برد

آن روزها دیگر زمان نمی دوید چون عجله ای نداشت

به پایان رسیده بود

دیگر مهم نبود رفتن و نرفت کسی

مهم نرفتن تو بود که رفتی!

دیگر مهم نبود آمدن و نیامدن کسی

مهم آمدن تو بود که نیامدی!

مهم نبود آمدن بهار یا تابستان

مهم زمستان جدایی ما بود که با خود می گفتم :

... یاد ایامی که ما هم نوبهاری داشتیم

الفت شب های ما را روزگار از ما گرفت

ای خوش آن روز که ما هم روزگاری داشتیم

یک روز به یاد فرهاد به کوه رفتم و در آنجا

دو پایم خسته از رنج دویدن

به خود گفتم که در این اوج دیگر

صدایم را خدا خواهد شنیدن

صدایم رفت تا اعماق ظلمت

به هم زد خواب شوم اختران را

ز دل فریاد کردم : ای خداوند

من او را دوست دارم دوست دارم

و یا چون مجنون سر به بیابان می گذاشتم و می گفتم :

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

برای خاطر تنهایی مجنون صحراگرد بی سامان

هزاران لیلی نازآفرین را کوه به کوه آواره و دیوانه می کردم

اما نه در کوه و نه در صحرا صدایی صدایم را پاسخ نمی گفت

ز اشک و آه طوفانی به پا بود  خدای عشق آنجا ناخدا بود

بار دیگر فریاد زدم چرا؟ اما این بار هم صدایی آمد که جوابم داد: چون ....

و من از پای نشستم و به یاد آوردم :

بحریست بحر عشق که هیچش کناره نیست  آنجا جز آنکه جان سپارند چاره نیست! 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 16:51  توسط الهه مینایی  | 

باور نمی کنی که برایت بمیرم و

جان از نگاه سرد و سیاهت بگیرم و

راضی به هر چه تو تو بگویی به بودنی

حتی به این که باز بگویی حقیرم و

با این که خیس اشک شوم پیش چشم هات

تلقین به ذهن خود بکنم من کویرم و

هر شب دعا کنم که خدایا مواظبش

باشی اگر چه آه نبیند اسیرم و.....

گمشو برو غذات... چه مرگت شده؟ کجا؟

مادر نمی خورم به خدا هیچ... سیرم و

هی بغض می خورم و خیابان که ناگهان...

حتی برای گفتن..... دیگر چه دیرم و....

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 7:32  توسط الهه مینایی  | 

می خواهم از تو بنویسم

با قلمی از جنس آسمان

اما بغض می کند

خودکارم را می گویم

بعد انگار که ساعت ها باریده باشد

دفترم خیس خیس می شود

و من چون کودکی که ساعت ها در زیر باران منتظر مانده باشد

می نویسم:

                   آن مرد در باران........

                                                 باز هم نیامد!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 16:27  توسط الهه مینایی  | 

قلبی به اشتباه به باران رسیده است

بغضی میان راه به باران رسیده است

گفتم که باز حرف دلم را نگفته ام

شاید فقط نگاه به باران رسیده است

این بار هم دو چشم دو تارت و امشبم

جای ستاره ماه به باران رسیده است

رفتی! ولی نگاه نکردی به این قفس

بی دختری که آه به باران رسیده است

«من» آن دروغ ساده که خشکید بر لبت:

دیدی چه بی گناه به باران رسیده است؟!

در سینه آه می کشم جایی که جای دل

خاکستری سیاه به باران رسیده است

خانم! کسی که سهم شما بود رفته است

قلبی به اشتباه به باران رسیده است!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 13:24  توسط الهه مینایی  | 

تاریک که می شوم

تازه می فهمم که چه قدر بی ستاره ام

بعد به صدای باد گوش می دهم

که از حنجره ی بی آسمان ترین پرنده ی دریا

موجیم می کند

کف بالا می آورم

تا گرداب جنون می روم

و بعد از ساعت ها سال

همراه با خرچنگ ها و صدف ها و سنگ ها

در ساحل متروک ترین جزیره ی زمان

پیدا می شوم

قرن ها می گذرد

بی آن که حتی یک عقربه ثانیه ای حرکت کرده باشد

قرن ها می گذرد

و قرن ها نا خدا می آیند

با کشتی های شیطانی شان

تا مرا ببرند

به اعماق بی ستاره ترین دریا ها و

تاریک ترین گرداب ها و

دیوانه ترین آب های دنیا

اما من می مانم

می مانم تا خدا بیاید به دنبالم

شاید یک روز از میان این قرن های خاموش

خدا با کشتی نوح آمد

و مرا با خود برد به آسمانی

که ستاره دارد دریایش

مرغ دریایی دارد آسمانش

جزیره ای مهربان

با ثانیه هایی از جنس نور

تا بعد از گذشت ثانیه ای

عقربه ها قرن ها دویده باشند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 22:13  توسط الهه مینایی  |