تبليغاتX
بارانمایه های دختری از جنس من
میان ماندن و رفتن دچار تردیدم !

صدای جیغ بلندی.... که خوب می دیدم:

به زیر مشت و لگد صورتش کبود کبود

شبیه اینکه بپرسی غریب و بی کس بود؟!

صدای یک زن ته مانده بعد یک شب سرد

دوباره خواهش تلخ کجا؟ نرو؟ برگرد....

شروع هفته ی تکرار بعد هر یک روز

و طعم پاسخ تلخی که برنگشته هنوز:

بخواب راحت جانم بخواب کودک من

صدای یک شکم خالی و شکستن زن

و بعد جیغ خفیفی که از سرم رد شد

سکانس های جدیدی که باز هم بد شد!

صدای سیلی سختی که صورتش را سوخت

و فحش های رکیکی که بر گلویش دوخت:

سکوت و بغض شبانه میان بستر درد

چه فکرهای کثیفی که از سرش رد کرد!

و روز های همیشه... دوباره پشت سرش

نمای هیبت مردی....دقیق تر... پدرش!

دچار سوءظنی بی سبب که دختر من...

تعصب پدران عرب... که دختر من.........

درون گور سیاهش به ماه می مانست

و مرگ چاره ی دردش. همیشه می دانست

میان ماندن و رفتن دچار تردیدم!

و صحنه های سیاهی که باز می دیدم.......

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 15:36  توسط الهه مینایی  |