در لابه لای دست هایی که به گٍل نشسته اند
آن همه پروانه که پراندند......
گل هایی که چیدند ....
و روزمرگی ها....
تو اما یک جایی صدای گریه ات را بریدی
و کودکانه ی لبخندت را
پوشاندی بر عریانی آن همه گناه
بر صدای گریه ی کودکی که بعد از تو متولد می شد
و هنوز هم....
لبخندی که دریغ نمی کنی
بعد از این همه سال باز هم متولد می شوی
خم به ابرو نمی آوری
و کودکانه ی لبخندت را....