ثانیه های کبود زندگیم را خیس می کند
باد می چکد از ناودان چشم های آشنا
زندگیم سردتر می شود!
پنجره ها را می بندم
پنجره های روحم را
پنجره های اتاقم را
شاید گرم شوم
و صدای به هم خوردن دندان هایم مادرم را بیدار نکند
تمام لحاف های خانه را به دور خود می پیچم
حتی لحاف دوران کودکیم را!
سرد است
هنوز خیلی سرد است
شب از تمام زوایای اتاقم رخنه می کند
کبود کبود مثل ثانیه های زندگیم
صدای گرگ ها !
انگار دارند گریه می کنند
زوزه ی ساعت من گرگ ها را بیدار کرد
مثل شب های پیش
و آن ها تا خود صبح گریه کردند
پا به پای من
وقتی که شانه به شانه ام می آمدند توهم های دور:
داشتم اشک های گرگی را پاک می کردم که گرگ دیگری مرا درید
تکه تکه ام کرد
نفس نفس عرق های سرد بر پیشانی ام
شاید تب کرده ام
هر چند که با تمام وجود می لرزم
ای کاش این بغض لعنتی می گذاشت هذیان بگویم
ولی انگار فقط هذیان فکر می کنم
می خواهم بلند بلند فکر کنم
می خواهم گریه کنم با تمام ابرها
می خواهم داد بزنم با حنجره ی شب
سرد است
خاطره ها می وزند به ذهن خسته ام
دریا دریا
دست و پا می زنم
صدای گریه ی نهنگ ها !
می دیدم که یکی یکی می مردند
سرم گیج می رود
گلویم خشک شده
دستی عرق سرد روی پیشانی ام را پاک می کند
خالی اتاقم پر می شود از سایه ها
هیچ کدام را نمی شناسم!
حالم خوب نیست
احساس تهوع می کنم
می خواهم بالا بیاورم زندگی را