جان از نگاه سرد و سیاهت بگیرم و
راضی به هر چه تو تو بگویی به بودنی
حتی به این که باز بگویی حقیرم و
با این که خیس اشک شوم پیش چشم هات
تلقین به ذهن خود بکنم من کویرم و
هر شب دعا کنم که خدایا مواظبش
باشی اگر چه آه نبیند اسیرم و.....
گمشو برو غذات... چه مرگت شده؟ کجا؟
مادر نمی خورم به خدا هیچ... سیرم و
هی بغض می خورم و خیابان که ناگهان...
حتی برای گفتن..... دیگر چه دیرم و....