تبليغاتX
بارانمایه های دختری از جنس من
باور نمی کنی که برایت بمیرم و

جان از نگاه سرد و سیاهت بگیرم و

راضی به هر چه تو تو بگویی به بودنی

حتی به این که باز بگویی حقیرم و

با این که خیس اشک شوم پیش چشم هات

تلقین به ذهن خود بکنم من کویرم و

هر شب دعا کنم که خدایا مواظبش

باشی اگر چه آه نبیند اسیرم و.....

گمشو برو غذات... چه مرگت شده؟ کجا؟

مادر نمی خورم به خدا هیچ... سیرم و

هی بغض می خورم و خیابان که ناگهان...

حتی برای گفتن..... دیگر چه دیرم و....

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 7:32  توسط الهه مینایی  |