سکوت سکوت
اشک می ریزم بر روی نگاهت
وقتی که یک آسمان کویری
دست دراز می کنم
تا خاک بچینم از چشمانت بپاشم بر روی زخمم
قبل از آن که بخواهند نمک بپاشند بر روی آن
خار می رود در دستم
باز هم زخم می شوم
خزان خزان
می نشینم در سایه ی درختی که برگ هایش رفته اند از یاد
می نشینم در سایه ی درختی
که به جای برگ بر روی شاخه هایش کلاغ روییده است
سیاه سیاه
می ریزد بر سرم قار قار آن ها
و من باز هم به صدای خش خش برگ ها فکر می کنم
صدای خش خشی که هر بار می شکنم
می شنوم
دریا دریا
دور می شوم از درختی که خستگی ام را
به منقار می گرفتند کلاغ هایش و درچشمم می ریختند
ابر ابر
سایه می بارد بر سرم
باران که می بارد
به یاد کویر نگاهت بغض می کنم
کویری که فقط یک درخت عزادار داشت
کلاغ پوشیده بود
در سوگ برگ هایی که هرگز بر شاخه هایش نروییدند
کویری که به جای خاک
خار می رویید بر دست بادهایش
تا به جای اشک خون ببارد از چشم هایی
که به جای خاک
خار می ر فت در آن ها
باران که می بارد
به یاد آن همه سال تشنگی می افتم
به یاد سال هایی که در دفتر مشقم
به جای بابا آمد می نوشتم:
«باران آمد»
عادت داشتم
که مشق کلاس اول دبستانم را
بعد از گذشت سال ها هنوز بنویسم
مشق که می نوشتم
سیاهی های آن همه سال غفلت و گناه را به کاغد می دادم
تا سفید شوم
به اندازه ی هفت سالگیم
حتی برای چند دقیقه!
اما تو می خندیدی
به سادگیم به کودکیم
و من باران باران
سکوت می ریختم
بر روی لبخندت
تا سبز بماند
دریا دریا
دور می شوم از حقارت هایی
که لبخند لبخند می ریختم در دلم
این جا در دل این دریای طوفانی
بیشتر احساس امنیت می کنم
هر چه باشد از طوفان خار بهتر است!