تبليغاتX
بارانمایه های دختری از جنس من

تاریک که می شوم

تازه می فهمم که چه قدر بی ستاره ام

بعد به صدای باد گوش می دهم

که از حنجره ی بی آسمان ترین پرنده ی دریا

موجیم می کند

کف بالا می آورم

تا گرداب جنون می روم

و بعد از ساعت ها سال

همراه با خرچنگ ها و صدف ها و سنگ ها

در ساحل متروک ترین جزیره ی زمان

پیدا می شوم

قرن ها می گذرد

بی آن که حتی یک عقربه ثانیه ای حرکت کرده باشد

قرن ها می گذرد

و قرن ها نا خدا می آیند

با کشتی های شیطانی شان

تا مرا ببرند

به اعماق بی ستاره ترین دریا ها و

تاریک ترین گرداب ها و

دیوانه ترین آب های دنیا

اما من می مانم

می مانم تا خدا بیاید به دنبالم

شاید یک روز از میان این قرن های خاموش

خدا با کشتی نوح آمد

و مرا با خود برد به آسمانی

که ستاره دارد دریایش

مرغ دریایی دارد آسمانش

جزیره ای مهربان

با ثانیه هایی از جنس نور

تا بعد از گذشت ثانیه ای

عقربه ها قرن ها دویده باشند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 22:13  توسط الهه مینایی  |