سكوت…

بي چمداني كه به رفتنم معناي سفر دهد در يك ايستگاه خالي ايستاده ام

زل مي زنم به قطار سكوتت كه از مقابلم رد مي شود

مثل يك خواب بي انتها از بيداريم بيرون مي زنم

نمي دانم چند ثانيه، ساعت يا روز گذشته است

حبس شده ام در يك سكانس فراموش شده از فيلمي كه هرگز ساخته نشد…

بادگیر

سرم گیج که می رود بر بلندای این بادگیر

خوب می دانم که زیر پاهام شانه های مردانه ات پهن است

کمی بعدتر دلم می ریزد به پایین

درست جایی در میان دلواپسی هات که امن ترین نقطه ی تاریخ است

کمی آنطرف تر مردانگی ها پراند از خشکه های جنگ و خیسه های هوس

نگاهم را به سمت خودت بر می گردانی

و درست قبل از آنکه دلم بمیرد از این همه نا امیدی

سبزینه ی چشم هات ابر های عقیم نگاهم را بارور می کند

تا دیگر نگران هیچ سقوطی نباشم...

 

آن مرد در باران آمد...

می خواهم از چشمهاش بنویسم

دفترم خیس می شود از اشک

دخترک چهارفصل این روزهای من همه اش ابری ست همه اش بارانی

می خواهد حرف بزند

به لب هاش چشم می دوزم

تکان می خورد.. می لرزد...

گوش هام را خوب تیز می کنم تا بشنوم بفهمم حال و روزش را

ولی هیچ...هیچ از دهانش بیرون نمی آید

و چشمهام.. امتداد نگام خیس می شود از اشک هایی

که مسیر چشم ها تا لبهاش را پیموده و آرام به پایین سر می خورد

چشم هام را می بندم

به لبهاش فکر می کنم... به روز هایی که لبخند و شکوفه می ریخت در دامنم

که شبیه بوسه بود شبیه عشق

که حرف می زد باهام

که کلمه هایی که از دهانش بیرون می آمد همه زندگی بود و امید...

چشم هام را باز می کنم

گوشی تلفن را محکم به گوشم چسبانده ام

صدای اشک هاش می آید

صدای بالا کشیدن بینی اش

صدای بغضش

یک لحظه خودم را می بینم وسط میدان یک شهر خالی

که درست مثل یک دور باطل در سرم می چرخد...

جل جل باران بی امان چشمهاش

طوفان و گردبادی که حالا دورتادورم می چرخد

درست مثل همان میدان

به بالا نگاه می کنم

می خواهم اشک هاش را پاک کنم

دست هام نمی رسد به چشم هاش

دورم خیلی دور....

چشم هام را می بندم

صدای نفس های بریده اش نفسم را بند می آورد

به نفس هاش فکر می کنم

که می پیچد در نفس های مردی که هنوز و همیشه منتظر است

کنار گلدانی که گل های خشکش هنوز و همیشه تازه است

و پنجره ای که دل می بندد به پرنده هاش

که هر روز بر می گردند و از دست هاش دانه می خورند

و می داند که آن ها هر چقدر هم که بروند

هر چقدر هم که دور شوند... باز بر می گردند

باز بر می گردد و گل های خشک گلدان خانه اش جان می گیرند

و دست هایشان با هم دانه می ریزند برای پرنده های امیدشان...

چشمهام را باز می کنم... گوشی تلفن را به لبهام چسبانده ام

با او حرف می زنم آرام آرام

با او حرف می زنم از عشق و امید

و آن مرد...

آن مردی که در باران آمد

در همان ابتدای راه کودکی

در کتاب دبستانی که با آن الفبای زبان مادری را آموختیم

آمده بود که بماند

تو از آن مرد دور شدی...

و حالا آن مرد در باران.. منتظر است

اشک هات را پاک کن خیس نشود... سرما نخورد..

فقط بیا...

در آستانه ی سی سالگی ....


زمان زیادی نمانده تا پایان شکوفه


 و قلب من که درست مثل یک بمب ساعتی به لحظه ی انفجار نزدیک است


منتظر نباش...


هیچ حادثه ای نیست که تا به حال اتفاق نیفتاده باشد


من از امتداد نگاه تو چه مسیر ها که نرفتم...


چه بن بست ها که به دیوارهاش مشت نکوبیدم


و سرانجام به سرزمین های مرموزی رسیدم که دلت را فرو می ریخت


به سیاره های ناشناخته ای که انسان به آن راه نیافته بود


و ناکجا آباد هایی که دلت می خواست خودت را در آن ها گم و گور کنی


من با دست هات چه سایه بان ها که نساختم


که همه پناه بود و امید و زندگی


که می خواستی خانه ات باشد
جایی که فرزندان امیدت را بزرگ کنی


و از هر قدمت یاس می رویید و بنفشه...


تو از هر لبخندت ستاره می ریخت در دامنم


تو از هر بوسه ات زنی عاشق می شد در من


زنی که با همه ی زن های دیگر متفاوت بود


و در هر آغوشت همان زن بارور می شد


از یکه لحظه


یک تولد


یک زندگی....


و تو اینقدر زیبا بودی


اینقدر زیبا....ولی در نگاه من.


همه ی این زیبایی ها منحصر به نگاه من بود..


دیگر منتظر نباش...


مرد من...

پاییز را با من بمان مردی که رد می شد

خوابی که شاید دیده ام هی داشت بد می شد

پاییز را در من بمان مردی که ابری شد

خوابیده ام در بیشه ای .... چشماش ببری شد

بارید دستان کرختم پنجه هایش را

خوابی که می دیدم تمام رد پایش را

می رفت تا احساس ماهی که تمامم کرد

تا انتهای آذر آن ببری که رامم کرد

پاییز را عاشق شدم... قابی که می دیدم

حالا تمام زندگی  خوابی که می دیدم

توی تمام رنگ هایش لحظه ها ی کال

قابی که در یلدای آن شب تا همین امسال...

پاییز را مردی که آن شب برف می بارید

ترسی که حتما ما میان راه.... می مانید...

ترسی که با من حرف... می زد برف بر شیشه

خوابی که با ببر سفیدم توی آن بیشه...

پاییز را خوابی که از بیداری ام رد شد

مردی که شاید رهگذاری بود یک سد شد

پاییز را با من تمام خاطراتی که....

او زندگی می کرد... در من... حال ماتی که...

عاشق شدم انگار در خوابی...که بیدارم

ببر سفیدم خوب می بینم تو را دارم....

 

 

 

 

یک ساله

زمستان- پدر سکوت...

باران حرف هایت از خاطرات زخمی مردم دلشکسته ی شهر

غبار کهنگی امسال را بر دلم ماند

تو هنوز منجمدی

با چشمانی پر از برف و تردید...

سرزنشم نکن

می دانم که فرزند کامل و قدرشناسی نبوده ام

اما زمین زیاد خورده ام پدر

تنهایی کشیده ام

شکسته ام....

مادرم بهار پراز مرهم است

من می خواهم از زهدان او

برای چندمین سال متوالی

 هنوز هم متولد شوم

یک ساله می مانم اما

 بی احساس فرسودگی بزرگ می شوم....


 

 

قفس

تمام شهر باران می شود

همه مهربان و عاشق

تو اما قفس می سازی

تو با جدیت 

بی آنکه حتی قطره ای باران به تنت خورده باشد

با لباس های اتو کشیده، ابروان در هم گره خورده، آرام و متمرکز

فقط قفس می سازی....

تمام شهر پرنده می شود

همه پرواز ...

و گوش های من پر می شود از صدای باران، صدای رعد

صدای قلب هایی که عاشق می شوند

آزاد و رها

جاری....

تو اما به صدای چکشت فکر می کنی 

و انگشتی که مرتب در هوا تکان می خورد و تو را از کاری منع می کند.


ماه گرفتگی

دیگر برای بی باوری دیر است

دنیا از روز نخست خلقت تاریک متولد شده

 و خورشید جز بهانه ای برای تردد فتون های نور به ظاهر پر انرژی نیست!

 همه چیز از ابتدا آنقدر ساکن بوده که اصل اول نیوتون فرصتی برای اثبات پیدا نکند  

و زمین چنان به رخوت زمان تن داده است

 که اگر گالیله بود باز هم به خاطر گفتار ناسنجیده ی خود اعدام می شد

 شب ها دروغ نمی گویند

 آن ها چیزی برای پنهان کردن ندارند

 که تو هنوز داری بر روی بدن من به دنبال علائم ماه گرفتگی می گردی  

در حالی که اصلا خورشیدی وجود ندارد

 یک روز از همین روز ها چند فتون نور به ظاهر پر انرژی به اشتباه با تو برخورد می کند

 و تو تازه می فهمی که بهانه ای وجود ندارد برای دیدن آثار ماه گرفتگی بر روی بدن من

 یک روز از همین روزها تو را به جرم کشف نکردن قانون جدید جاذبه از زیر درخت سیب بلند می کنند

 و تو هنوز منتظری که یک سیب فقط یک سیب به پایین بیفتد!  

شاید بهتر بود که از همان اول زیر درخت پرتقال می خوابیدی  

چرا باور نمی کنی که سیب ها خیانت کارند؟!

 می دانم که آخر سر به راه نا کجا می گذاری

 بدون اینکه هیچ کس و هیچ چیز بتواند تو را متوقف کند

 شاید در راه نیوتون را هم ببینی که در بین صد ها کتاب مربوط به قوانین حرکت دارد سماق می مکد

 و کمی جلوتر گالیله را که دارد خودش را دار می زند

 آن وقت تو هنوز داری به علائمی فکر می کنی

 که هرگز بر روی بدن من پیدا نکردی!

شوره زار

حادثه ای  نیست که سنگریزه های هوس باز بر سرم خراب نکرده باشند....

چشمی بی تپش بر روی آینه مرده است

و هنوز دارد سنگریزه می بارد

هنوز هیچ عزاداری نیست 

و هنوز....

هنوز دارد چکه می کند

تو گوش می  کنی به صدای چک چک دلنوازت

تو می خوابی، بی حادثه.... بی هوس....

بی فکر سنگریزه ها

بی فکر چشمی که تا دیروز تو را می نگریسته

و شوره زاری که تمام آینه را مات کرده

تو می خوابی بی آنکه حتی بخواهی عزادار باشی.......................

 

راه

تمام راه سراب می شود

درخت های کنار خیابان بخار می شوند

تمام ماشین ها و آدم های تکرار هرشب مسیر اداره تا خانه محو می شوند

زمان ذوب می شود...

کویر منم که دارد همه چیز را از درون و بیرون می سوزاند

که هنوز دلم ، روحم و جسمم خالی تر از این محیط به شدت خالی ست....

انتظار؟؟

پنجره ی این اتاق دارد می پوسد...

سال هاست که باد و باران هی به میله های آن دخیل می بندند

هی حاجت نمی گیرند

و باز هم مومن می مانند!

سال هاست که این اتاق پر از دودهای سرگردان..

دارد خفه می شود

و این پنجره روی خوش نشان نمی دهد هیچ گاه...

تمام سلول های این اتاق پیر و فرسوده اند

دیوارها سیاه

لحظه های درون قاب های آویزان، محو

و لامپ ها قهر

و تو....

در تمام این سال ها کجای این چاردیواری بودی که اتفاق جدیدی بیفتد؟!

یک روز  از همین روز ها 

وقتی که دیگر منتظرت نیستم

سقف این اتاق بر سرم خراب می شود

و این پنجره ی پوسیده همچنان در جای خود باقی می ماند

تا باز هم باد و باران و باز هم ..............

گهواره

تا می آمدم آرام بگیرم

کسی انگار گهواره را تکان می داد

چشم هایم تا همه ی دیوار ها می رفتند و متوقف می شدند

چند لایه آن طرف تر

رنگ ها بودند و آهنگ ها

و کسی که از نزدیک می آمد تا آن سوی دیوار

و متوقف می شد

میهمان بودم یا میزبان نمی دانم؟!

در انتظار کسی یا چیزی، که بود...

که عکسش مثل ماه در برکه ی چشمانم فرو می ریخت

که با او می دیدم و هنوز همه جا را دربه در به دنبالش می گشتم

که آرامم می کرد و آرامم نمی گذاشت

که از نزدیک می آمد

و شاید حتی از دیوار هم رد می شد

چشم هام را می بندم

و گوش هام را

نفس هام را در سینه حبس می کنم

زمان یک لحظه از حرکت می ایستد

و درست در همان لحظه ای که می خواهد همه چیز تمام شود

کسی دوباره گهواره را تکان می دهد

دخترک کوزه گر

نا آرام و بی قرار...

پیکر سفالی یک اندام پر از منحنی و ترک های عمیق

لب پریدگی های گوشه و کنار

پیشانی پر از چین و دست های پرچروک دخترک کوزه گر

که حالا دیگر برای شکستنش خیلی دیر بود!

نا آرام و بی قرار

در دست های مست دیوانه ای 

که از راه می رسد و سکندری می خورد و ....

داستان تکراری خوردن به دیوار و

اضافه شدن ترک ها و لب پریدگی ها و چین ها و منحنی هایی

که دیگر معنی خاصی ندارند.

آرام و بی صدا....

بارانمایه های دختری از جنس من 13

نامه ی آخر

به ساعت ها ی بدون عقربه ی روی دیوار نگاه می کنم

از روی دانه های خاکی که بر شانه هایشان نشسته است می فهمم

که ساعت ها ی زیاد گذشته است

من با عقربه ها حرفی ندارم

بعد تقویم را ورق می زنم

که رنگ و روی روزهایش رفته

شاید تاریخ نخوانده است!

یا شاید هم پای روزها تاریخ های تقویم را لگد کرده

انگار که با عدد ها هم میانه ای ندارم

و از ظاهر تقویم می توانم بفهمم که روزهای زیادی گذشته است

حالا دیگر حتی می دانم که سال ها و قرن ها گذشته است

و من یک لحظه اش را هم سخت نگذرانده ام

راستی که چقدر وقتی تو را آن گونه که باید احساس نمی کردم

تقویم را ورق می زدم

و به ساعت نگاه می کردم

آن روزها فاصله ی هر نگاه مرا دقیقه ها طی می کردند

نه ساعت ها و روز ها و سال ها و قرن ها

آه که چقدر روزهای سختی بود

انگار که عشق تو راستی راستی مرا صبور کرده است.

تمام قاصدک هایی را که در روز های تولدم دریافت کرده ام

در کوله پشتی ام می ریزم

به آینه ی تو نگاه می کنم

و در نگاهم لبخند تمام کودکان قاصدک پوش را می بینم

دیگر نباید وقت را تلف کرد

می دانم که انسان های زیادی انتظار قاصدک های مرا می کشند

خانوم! قاصدک

آقا! قاصدکی یک لبخند

از من قاصدک می خرید؟!

                                                                     تمام

بارانمایه های دختری از جنس من12

ادامه ی نامه ی قبل

آه که چقدر دلم گرفته

عین صورت تو

که حالا هر چقدر هم به آسمان نگاه می کنم نمی بینمت

راستی راستی رفتی؟!

اولش فکر کردم هوا ابری ست

ولی مگر نگاه تمسخر آمیز ستاره ها می گذارد لحظه ای را با این خیال

آسوده بگذرانم

به خدا حاظرم منت هر چه ابر را بکشم برای آنکه به آسمان بیایند

حداقل این گونه می توانم خودم را تبرئه کنم

اما....

حالا من ساعت هاست که خوابیده ام

نه صدای صبح و نه هیچ اتفاق دیگری نمی تواند بیدارم کند

در خواب می بینم که دارم به دنبال تو می دوم

اما تو با دلخوری از من دور می شوی

دور و دور و دور تر

ناگهان پایم لیز می خورد

و از زمین می افتم به سیاره ای دیگر!

این جا از همه ی دیوارهایش آب می چکد

و از هر گوشه اش چشمه می جوشد

حتی از زیر پایم دارد آب رد می شود

سرم را بلند می کنم که تو را بیینم

اما فقط قاصدک می بینم

از آسمان قاصدک می بارد بر سرم

صدای خنده می شنوم

صدای شاده های کودکانه

صدای آواز پسر بچه ای که انگار دارد پرواز می کند

و دختر بچه ای که لالایی می خواند برای عروسک هاش

صدای دویدن هایشان

صدای بازی هایشان

دیگر به بالا نگاه نمی کنم

اولین بار است که احساس می کنم دیگر برای دیدنت نیازی ندارم سرم را بلند کنم

نه

دیگر با تو زندگی نمی کنم

در تو

من دارم در تو نفس می کشم

احساس می کنم به همان جایی برگشته ام که در آن متولد شدم

به تو!

ای کاش زودتر زمین می خوردم و آنقدر احمقانه به دنبالت نمی دویدم

آه که هیچ گاه تا به حال در زندگی اینقدر شادمان نبوده ام...

صدای قشون کشی باد و باران و لرزیدن پنجره ی اتاقم

صدای افتادن و شکستن گلدان لب طاقچه

خواب را می برد از چشمانم

به سمت پنجره ها که می رفتم آنقدر سبک بال بودم

که هنوز هم احساس می کردم در تو هستم

پنجره ها را باز کردم

برای اولین بار بود که به زمستان اجازه می دادم به اتاقم بیاید

از صدای افتادن قاب های روی دیوار

از دیدن ورق های نامه ام که در هوا شناور بودند

از سیلی سرمایی که گونه هایم را سرخ می کرد

از زنجیر باران

دیوانه نبودم که احساس لذت می کردم

از گوشه ی چشمم آسمان را پاییدم

تو بودی...

دیوانه نبودم که تعجب نکردم

انگار مطمئن بودم که هستی

مثل همین حالا که دیگر پشت پنجره ی همیشه ننشسته ام تا برایت بنویسم

الان در یک اتاق بدون پنجره هستم

راستش را بخواهی می خواستم خودم را امتحان کنم

می خواستم مطمئن شوم که اگر در اعماق زمین هم باشم می بینمت

و می دانم که هستی.....

بارانمایه های دختری از جنس من11

ادامه ی نامه ی قبل

راستی چرا؟

من مثل هر شب هان ساحلی بودم که انتظار موج موج نگاه مهربان تو را می کشید

اما تو چرا آن قرص کامل دریای پر از احساس نبودی؟

نیمه...

مثل انگشت ملامت

مثل داسی که آماده است خوشه های زرین پروین را

نه مرا درو کند

یا حتی مثل تیشه ای که می خواهد بر گردن صورت فلکی جبار

که نه

من فرود آید!

پس منتظر چه بودی؟

ایستادی و باز هم نگاهم کردی

حتما نگاهت خسته تر از آن بود که بخواهد عصبانی شود

انگار می خواستی بگویی:

چه قدر شکوه و شکایت؟

چه قدر بدگویی از این و از آن؟

چه قدر بی تابی...؟

برو

هر گاه عشق من تو را صبور کرد برگرد و دوباره پنجره های اتاقت را باز کن تا باز هم موج موج

 دریای نگاهم ویرانت کند...

بارانمایه های دختری از جنس من 10

ادامه ی نامه ی قبل

زیبای من!

هرگز برای شناخت تو

به رصدخانه های بزرگ و کتاب های کلفت نیاز نداشته ام

من سطر به سطر تو را

از روی عاشقانه هایی که برایت می نویسم خوانده ام

من سطر به سطر تو را از روی تمام برکه های بیشه ی قلبم

از روی هر چه نگاه عاشق خوانده ام

من از روی بلند ترین قله های شهر برایت غزل سروده ام

و تو در همیشان همانی بودی که نه در سیاهچال آسمان

و نه در سلول های بی روزن ذهنم

که در نقاشی های کودکانه ام می دیدم

همین حالا از پشت پنجره به کنار آمده ام

امشب نگاهت جور خاصی بود

شبیه نگاه مادری که فرزندش را شماتت می کند!

یا پدری که انتظار دیگری دارد از فرزندش!

شاید هم نگاهت شبیه معلمی بود که دلش می خواست شاگرد زرنگش نمره ی بیست بگیرد!

یا نه! اصلا نگاه تعجب آور دانشمندی که آزمایشش نتیجه ی عکس داده!

خب... آخرش هم که بلاخره مجبور می شوم بگویم نگاهت دقیقا چه شکلی بود!

خیلی عاقل اندر سفیه

می دانم

می دانم که فرزند کامل و قدرشناسی نیستم

و نه حتی شاگرد باهوش و زرنگی

من حتی یک آدم عاقل و بالغ برای آزمایش های تو نیستم

چه انتظاری داری از یک عاشق دیوانه؟!

بارانمایه های دختری از جنس من 9

ادامه نامه قبل

می گویند مهمان عزیز است اما

من هرگز میزبان خوبی برای زمستان های مکرر نبوده ام

گاهی ساعت ها خود را به پنجره ی اتاقم می کوبد با اشک و آه اما من..

خب او هم مثل ستاره ها می خواهد بین ما جدایی بیندازد

با آن بالاپوش مسخره ی سفیدش که یک تکه از آسمان را هم بی نصیب نمی گذارد

نکند داری در دلت ملامتم می کنی

از این همه بدبینی

می دانم

می دانم که گاهی تند می روم

اما دست خودم نیست

وقتی که سر قرار نمی بینمت در کوچه های همیشه ی شب

پاهای برهنه ی خود را به خاکی های پر از سنگلاخ بی راهه می سپارم

تا نورون های مغزم درد ندیدنت را جور دیگری ترجمه کنند

بگذار بگویند خون به پا کرده است

جانی یا مجنون چه فرقی می کند؟

بگذار هر چه می خواهند صدایم کنند

من به دنبال صدای تو

همه ی دیوارهای صوتی را پشت سر گذاشته ام

حالا در مقابلم یک دشت سکوت است و هزاران قاصدک، آه

خانوم! قاصدک؟ یک قاصدک از من می خرید؟

نه! خانوم از من بخرید!

خانوم از من هم یکی می خرید؟

خانوم! قاصدک....

کودکان آه را با نفس های بی رمقم

فوت می کنم به سمت تو

می دانم که سخاوتت بهای همه ی قاصدک هایشان را خواهد پرداخت

می دانم که هیچ کدامشان را آنگونه که هستند رها نمی کنی

می دانم می دانم!

و من در روز تولدم باز هم

سبد سبد گل قاصدک هدیه می گیرم و هزار هزار لبخند کودکانه.

بارانمایه های دختری از جنس من 8

ادامه نامه قبل...

از این که گاهی ستاره ها فکر می کنند می توانند با نگاه شیطانیشان تو را از من بگیرند

خنده ام می گیرد

از اینکه چنان همسایگان بی چشم و رویی داری حرص می خورم

آن ها چه خیال کرده اند؟

این که تمام آدمیان خلق شده اند برای آنکه آنها را تقدیس کنند؟

این که تمام کهکشان ها آرزوی داشتنشان را دارند؟

این که خیلی پر رمز و رازند و درست به همین دلیل هم خیلی جذابند؟!

باور کن اصلا نمی خواهم از کسی بد بگویم

و یا کسی را خراب کنم!

اما نمی توانم بی زاریم را از همه ی آن هایی که می خواهند سعی کنند مثلا بین ما قرار گیرند

 پنهان کنم

چه خیال بیهوده ای...!

نمی دانند که واقعا بینی وجود ندارد؟

« گفتی اسرار در میان آور            کو میان اندر این میان که منم»

 

بارانمایه های دختری از جنس من7

ادامه ی نامه ی قبل

دلم برای همه ی آن هایی می سوزد که برای رسیدن به تو

مسافت های دراز  پیموده اند

بعد در حالی که هرگز نتوانستند به تو دست یابند

از تو یک چهره ی زشت و آبله رو ساختند

یک چهره ی بی فروغ

آن ها از لجشان این کارها را می کنند

قسم می خورم که به یک گوش چشم تو محتاج اند!

چه قدر احساس خوشبختی می کنم

من بی آنکه بخواهم مسافت زیادی را طی کنم

بی آنکه حتی بخواهم سعی کنم به تو دست یابم

این گونه در آغوش تو لحظه هایم را می گذرانم

من در تاریکی ها با عشق تو حکومت می کنم بر لحظه لحظه ی زندگیم

کاری که آدم های دیگر نمی توانند بکنند

آن ها در تاریکی یا غصه می خورند

یا نفرین می کنند و بد و بی راه می گویند

یا منتظر روشنی می مانند

و یا می خوابند

شاید هم برای همین است که احساس خوشبختی می کنم...

بارانمایه های دختری از جنس من6

ادامه ی نامه قبل

دارد دوباره باران می آید

راستی چرا هرگز نمی توانم با تو در زیر باران راه بروم

خیس بشوم

و آواز بخوانم؟!

چه لذتی عمیق تر از این می تواند در همه ی زندگی وجود داشته باشد؟ْ

وقتی که باران می بارد

من در پشت همان پنجره ی همیشه می نشینم

و به همه ی عاشق هایی نگاه می کنم که در هم غرق می شوند

و به آسمان که عاشقانه تر می بارد!

دیدار ما با هم چه دور است و نزدیک!

من به همه ی دور ها و نزدیک های دنیا به یک چشم نگاه می کنم

حالا دیگر حتی به همه ی خوب ها و بد ها

اشک ها و لبخندها

و دیرها و زود ها نیز

همه چیز فقط به رنگ پاک توست

مهتابی......

حالا هر چه می خواهد باشد....

بارانمایه های دختری از جنس من5

ادامه ی نامه ی قبل

الان که دارم برای تو می نویسم شریانم را در دست گرفته ام

و به تمام خون هایی فکر می کنم که از تاریخ رفته!

اگر قرار باشد که من هم جزئی از همین تاریخ باشم

اتفاق جدیدی نمی افتد که بخواهم برایت تعریف کنم

حتما تو هم خسته می شوی....

اما من فکر می کنم یک روز از همین روزها بود که از تاریخ زدم بیرون

و شناسنامه ام را باطل کردم تا جایی برای حرف باقی نماند

از این هویتی که برایم ساخته اند خوشم نمی آید!

من دختر آسمانم

وگرنه اینقدر عاشقت نبودم

حتما من در یک شب تاریک متولد شده ام که میانه ای با روشنی ندارم

شاید هم در تو

روزهای قبل از تو را هرگز به یاد نمی آورم

من از وقتی که چشم باز کرده ام عاشق تو بوده ام

برای تو گریه کرده ام

برای تو خندیده ام

برای تو....

آه ماه عزیزم

می دانم که سال و روز تولدم چیزی فراتر از این روزها و سال های شمسی و قمری بوده است

وقتی من متولد شدم

دنیا آنقدر تاریک بود که ساعت ها هم فکر کرده بودند باید بخوابند

و زمین به رخوت زمان تن داده بود

حرف از روزها نبود

حادثه ی به دنیا آمدن و بزرگ شدن من همه در یک روز اتفاق افتاد

روزی که حتما پا در چکمه ی یک قرن کرده بود

که من احساس می کنم این همه سال گذشته است

سال های خیلی زیاد

بگذار اعتراف کنم که من سال ها قبل از متولد شدنم عاشقت بوده ام ماه مهربانم!

«همه عمر برندارم سر از این خمار مستی      که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی»

شناسنامه ی من همین چیزهایی ست که برای تو می نویسم همیشه خوبم!

گفتم حادثه ی به دنیا آمدنم

می گویی چرا؟!

چون فقط یک حادثه می توانست باعث تولد من شود

وگرنه من در نطفه می مردم!

بارانمایه های دختری از جنس من4

ادامه نامه قبل!

امشب رنگ و رو رفته به نظر می آمدی

نگرانت شدم

حتما تو هم روز سختی را پشت سر گذاشته ای

ماه ، ماه عزیزم

دنیای تاریک من، حقیرتر از آن است که بتواند تو را از من بگیرد!

تو در باور زخم هایم همیشه مرهی

نه دیوارها، نه ابرها و نه دست ها

هیچ کدام نمی توانند مدت زیادی تو را از من دور نگاه دارند

من در برگ برگ نقاشی هایم

من در گریه های شبانه ام

در مشق هایم

در سلول هایم

تو را می بینم

اگر در آسمانم نباشی حتی!

هرچند که باز هم دلتنگت می شوم....

بارانمایه های دختری از جنس من3

ادامه ی نامه ی قبل

دیشب آسمان ابری بود

می خواستم برایت نامه بنویسم که نشد

می خواستم بنویسم که حجم دلتنگی هایم را نمی توانم در نقاشی هایم مجسم کنم

اما اشک هایم مجال ندادند

یک لحظه دیدم که کاغذ پیش رویم خیس خیس شده

و من هنوز هم چیزی ننوشته ام!

برایت پستش کردم

نکند فکر کنی که این نامه دست خط باران است

که آمده منت تو را بکشد

آن نامه را من برایت نوشتم با اشک هایم

دلم برایت..........

بارانمایه های دختری از جنس من2

ادامه ی نامه ی قبل

...ماه من!

گاهی ساعت ها می نشینم و از پشت پنجره ی اتاقم صورتت را نقاشی می کنم

بی آنکه تو بفهمی...

من از پشت تمام پنجره های مکدر خانه های شهر تو را کشیده ام

و تو در همیشان همانی بودی که همیشه نه در سیاهچال آسمان

که در سلول های بی روزن ذهنم می دیدم

و تو در همیشان همانی بودی که همیشه به ملاقاتم می آمدی

و برایم یک بغل شاخه نور می آوردی

تف به حال خورشید!

من می خواهم برای دیدن روی تو همیشه در همین زندان تاریک بمانم

من یک لحظه ی این زندگی را نمی فروشم به یک عمر زندگی در گهواره ی خورشید.

او مغرور تر از آن بود که بخواست یک بار

فقط یک بار حتی در این تاریکی ها به من سری بزند

و یک لحظه ام را روشن کند

من........ فقط منتظر تو هستم....

 

 

بارانمایه ها ی دختری از جنس من1

شاید آخرین مجموعه باشه توی وبلاگم!

ماه من!

به شبانه های شعر هایم نگاه می کنی که چگونه هر چقدر تاریک تر میشوند واقعی تر

من از همه ی باجه های خالی شهر بلیط گرفته ام

اما هیچ کدام مرا نبردند به سمت آب هایی که روشنی بدهند به چشم های بی گناه شعر های من!

چه کسی می گوید آب روشنی ست؟!

دیشب خواب دیدم که به دنبال آب هزاران چاه نفت پیدا کردم

و وقتی به آب رسیدم

دیگر آن قدر سیاه بودم و از بوی نفت پر که دیگر آب هم نمی توانست کاری برایم بکند

به دنبال دخترک کبریت فروش همه ی شهر را زیر پا گذاشتم

می خواستم فقط از او کبریت بخرم

چون کبریت های آدم های دیگر پر بودند از ناخالصی...

 

بن بست

از هر کجای زندگی... صد کوچه بن بست

می رفت تا افسردگی، صد کوچه بن بست

ذهنی که مثل کودکی بی تاب می خورد

صد تاب در دلدادگی، صد کوچه بن بست

هی ماجرای این سفر تکرار می شد

او، عاشقی، یک دندگی، صد کوچه بن بست

زنجیر های حلقه حلقه، خاطراتش

در کوچه های بردگی... صد کوچه بن بست

می رفت او در زیر باران زنگ می زد

کوچیدنش با سادگی... صد کوچه بن بست

ماهی که راه هر شبش این کوچه ها بود

می دید با درماندگی صد کوچه بن بست

به همان رنگ

...

و سرمایی که ذهنم را کبود می کرد

و لب هایم را

مثل نقاشی ها

یا مثل مجسمه های میدان شهر...

و دست هایم

مثل یک قوم طوفان زده، بی پناه...

و سرمایی که ذهنم را

به رنگ آسمان شب

نه!

جای مشتی که پای گودی چشمی افتاده باشد

یا دخترکی باریک و معصوم

که ساعت هاست مرده است

به همان رنگ...

فریب...

زل می زنی به یک آینه ی زنگار گرفته

با گلویی پر از رسوب

و چشم هایی پر از آب های راکد

آبزیان ناشناس

چه دیدار غریبی!

انتظار دیدار مرا می کشیدی که اینقدر کهنه شدی؟!

آینه که کسی را به خود راه نمی دهد

به اتاقت فکر می کنی

و به دیوارهایی که کشیدی

به پنجره ای که نکشیدی

و به آسمانی که نداشتی

به آن برکه ای فکر می کنی که می توانست چشمه باشد

و جریانی که نه به دریا نه به من و نه به او

به هیچ کدام ختم نمی شد

حالا که همه چیز در تو تمام شده است!

به آینه نگاه می کنی

و به آدم هایی که سال هاست آرام و بی صدا

خود را در آن دیده اند

نشناخته اند

و برای همیشه رفته اند

به ابرهایی فکر می کنی که فقط لحظه به لحظه به زمین نزدیک تر شدند

بی هیچ تردیدی برای یک قطره

نه صدای رعدی

نه برقی!

حالا پر از مِهی

دیگر خودت را هم نمی بینی در آینه

چه برسد به من!

حالا تمام آن همه غرور به جای آن که باران شده باشد

رسوب رسوب خفه ات می کند

به پنجره و آسمان و چشمه و دریایی فکر می کنی

که دیگر حتی بودنشان هم به اندازه ی نبودنشان بی اهمیت است

و به من که هرگز نتوانستی انکارم کنی

ای کاش واقعا همه چیز در تو تمام شده بود

دلت می خواهد فکرت را خفه کنی

اما فقط خودت هستی که لحظه به لحظه خفه تر می شوی

در برابر آینه ای زنگار گرفته

با گلویی پر از رسوب.........

اسباب کشی

با سیم های رختی روی پشت باممان تار می زدم

که پسر همسایه عاشقم شد

و هر روز...

تمام لباس هایم را از بر بود

و نت های موسیقی ام را...

اما یک روز

دیگر ما از آنجا رفتیم

رفتیم به جایی که سیم های رختی اش

در حیاط خلوت بود

و از دیوار هایش موش می چکید