ادامه ی نامه ی قبل
آه که چقدر دلم گرفته
عین صورت تو
که حالا هر چقدر هم به آسمان نگاه می کنم نمی بینمت
راستی راستی رفتی؟!
اولش فکر کردم هوا ابری ست
ولی مگر نگاه تمسخر آمیز ستاره ها می گذارد لحظه ای را با این خیال
آسوده بگذرانم
به خدا حاظرم منت هر چه ابر را بکشم برای آنکه به آسمان بیایند
حداقل این گونه می توانم خودم را تبرئه کنم
اما....
حالا من ساعت هاست که خوابیده ام
نه صدای صبح و نه هیچ اتفاق دیگری نمی تواند بیدارم کند
در خواب می بینم که دارم به دنبال تو می دوم
اما تو با دلخوری از من دور می شوی
دور و دور و دور تر
ناگهان پایم لیز می خورد
و از زمین می افتم به سیاره ای دیگر!
این جا از همه ی دیوارهایش آب می چکد
و از هر گوشه اش چشمه می جوشد
حتی از زیر پایم دارد آب رد می شود
سرم را بلند می کنم که تو را بیینم
اما فقط قاصدک می بینم
از آسمان قاصدک می بارد بر سرم
صدای خنده می شنوم
صدای شاده های کودکانه
صدای آواز پسر بچه ای که انگار دارد پرواز می کند
و دختر بچه ای که لالایی می خواند برای عروسک هاش
صدای دویدن هایشان
صدای بازی هایشان
دیگر به بالا نگاه نمی کنم
اولین بار است که احساس می کنم دیگر برای دیدنت نیازی ندارم سرم را بلند کنم
نه
دیگر با تو زندگی نمی کنم
در تو
من دارم در تو نفس می کشم
احساس می کنم به همان جایی برگشته ام که در آن متولد شدم
به تو!
ای کاش زودتر زمین می خوردم و آنقدر احمقانه به دنبالت نمی دویدم
آه که هیچ گاه تا به حال در زندگی اینقدر شادمان نبوده ام...
صدای قشون کشی باد و باران و لرزیدن پنجره ی اتاقم
صدای افتادن و شکستن گلدان لب طاقچه
خواب را می برد از چشمانم
به سمت پنجره ها که می رفتم آنقدر سبک بال بودم
که هنوز هم احساس می کردم در تو هستم
پنجره ها را باز کردم
برای اولین بار بود که به زمستان اجازه می دادم به اتاقم بیاید
از صدای افتادن قاب های روی دیوار
از دیدن ورق های نامه ام که در هوا شناور بودند
از سیلی سرمایی که گونه هایم را سرخ می کرد
از زنجیر باران
دیوانه نبودم که احساس لذت می کردم
از گوشه ی چشمم آسمان را پاییدم
تو بودی...
دیوانه نبودم که تعجب نکردم
انگار مطمئن بودم که هستی
مثل همین حالا که دیگر پشت پنجره ی همیشه ننشسته ام تا برایت بنویسم
الان در یک اتاق بدون پنجره هستم
راستش را بخواهی می خواستم خودم را امتحان کنم
می خواستم مطمئن شوم که اگر در اعماق زمین هم باشم می بینمت
و می دانم که هستی.....