بی خیال
گفتم برای زندگی هم فرصتی نیست
یک لحظه در آغوش تو، کم فرصتی نیست
رفتی ندیدی اشک های ساده ام را
بر گونه هایم شعر ماتم: فرصتی نیست
خش خش صدای برگ خاموشی که دیروز
له می شد و می گفت هر دم، فرصتی نیست
دیگر برای عاشقی دیر است امروز
دیدار در باران نم نم؟! فرصتی نیست
گفتی که می آیی سوار باد اما
در آسمان یک جهنم فرصتی نیست
جان کبوتر ول کن این آوازها را
حتی برای خواندن غم فرصتی نیست
زل می زنی در چشم های من که....باشد!
خب بی خیال این که گفتم فرصتی نیست!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۸۵ ساعت 20:37 توسط الهه مینایی
|