مات
در صفحه ای که خانه های سفیدش خاکستری اند
و در برابرم یک سپاه زخمی با اسب های بیمار التماس می کنند از بازی منصرف شوم
اما انگار نمی فهمند
آهای من ماتم نمی توانم حرکت کنم...
آهای...
خانه ها یکی یکی زرد می شوند
چشم هایم به پایین می ریزند
از آسمان صدای خش خش می آید
حتما خدا دارد روی ابرها راه می رود
زیر چشم های من
بدون آن که بخواهد منتظر باشد
من اما همه ی پاییز ها را آنقدر منتظر ماندم
که حالا دیگر نمی توانم حرکت کنم
چراغ هایشان خاموش می شود
شاید دیگر وقت خواب است که اینقدر تاریک شده ام
ولی چرا مستطیل ها اندازه ام نمی شوند؟!
و پلک هایم...
آه که هر چه می کنم به هم ...
نمی رسند آن هایی که قرار است برایم...
گریه کنند غم های بی پایانشان را.
چترها دیر باز می شوند
و شمع ها خاموش
سسسسسس!!!!
پروانه ها عزادارند
لباس گرم پوشیده اند تا سرما نخورند
اما هنوز هم عزادارند!
نمی بینی؟!!
حالا باز هی تو بگو چرا حرفی برای گفتن نداری!
آهان یادم آمد
حرف برای گفتن دارم:
ببین! من مات شده ام
می توانی به آن ها هم بگویی؟
کجا رفتی؟!
آهای......
من واقعا حرف دیگری برای گفتن نداشتم...!