چه تفاوتی می کند هجی کردن ابرها؟

 

وقتی که قرار باشد انگشت های پدرم

 

باران ندامت ببارد هر صبح بر مرداب نگاهم

 

و مادرم آه ببافد با کرک های هر چه دیروز...

 

چه تفاوتی می کند رفتار من با کبوتر ها ؟

 

هر چه می خواهد باشد

 

وقتی که قرار است دیگر هیچ نامه رسانی نداشته باشیم

 

و پستچی هر شب

 

 نامه های تو را و نامه های مرا

 

در شومینه اش بریزد

 

تا مبادا سرما بخورد

 

و نتواند یک فردای دیگر هم نامه های ما را به هم نرساند!

 

چه تفاوتی می کند؟

 

وقتی که شکارچی ها چشم از آسمان بر نمی دارند

 

برای شکار کبوترهایی که شاید فقط

 

عاشقانه های نگاه تو را برایم آورده باشند

 

چه تفاوتی دارد که من کجا باشم یا تو کجا؟

 

وقتی که باز هم مجبور باشیم جاده ها را

 

به هم وصله کنیم

 

برای پیدا شدن راهی که هرگز وجود نداشته!

 

دیگر چه تفاوتی می کند که امروز باشد یا فردا؟

 

وقتی که چرخ روزگار، برایم هزار قلو زاییده است

 

از هر چه تکرار، کهنگی را در بغض خویش قنداق می کنم

 

تا اشک هایم را نامحرم نبیند

 

همیشه می گفتی که وقتی گریه می کنم

 

نگاهم شبیه همان مریمی می شود

 

که عیسی را در آغوش داشت

 

 و چشم های ناپاک شهر اورشلیم را بر دوش

 

حالا کجایی که ببینی

 

 مریم نگاهم به صلیب کشیده می شود

 

به جرم عیسایی که هنوز متولد نشده؟!

 

همیشه می گفتی:

 

« باز هم ابلیس شده ای برای فریفتن حوای نگاهم؟

 

بهشت با تو بودن را به سیب سرخ لب هایت نمی فروشم!»

 

دیگر آدم شده ام

 

حالا کجایی............؟