بخار روي شيشه هاي پنجره...

لب هاي من نبود كه به چشم هايت دوخته مي شد

و قديسه ي نگاهت را

در ميان صومعه هاي تاريك اذهان بسته ي تارکان دنيايي

كه نفس هايم را در پشت شيشه هاي پنجره حبس مي كرد:

آبستن اين گناه معصوم

آرام باراني نم نم

نه نزاييدش نيامد

نيامد تا اين پاكي نحس مشروع بماند

تو ماندي و صدايم

رعد اين روز هاي ابري را

در فصل هاي خشكي كه پشت سر مي گذاشتي

خاموش كرد

و سر انجام كهنه هايي كه خيس نشدند

پوسيدند

تار تار

در زنگار گلوي مادري كه هرگز متولد نشد!