صومعه
بخار روي شيشه هاي پنجره...
لب هاي من نبود كه به چشم هايت دوخته مي شد
و قديسه ي نگاهت را
در ميان صومعه هاي تاريك اذهان بسته ي تارکان دنيايي
كه نفس هايم را در پشت شيشه هاي پنجره حبس مي كرد:
آبستن اين گناه معصوم
آرام باراني نم نم
نه نزاييدش نيامد
نيامد تا اين پاكي نحس مشروع بماند
تو ماندي و صدايم
رعد اين روز هاي ابري را
در فصل هاي خشكي كه پشت سر مي گذاشتي
خاموش كرد
و سر انجام كهنه هايي كه خيس نشدند
پوسيدند
تار تار
در زنگار گلوي مادري كه هرگز متولد نشد!
+ نوشته شده در جمعه نهم اسفند ۱۳۸۷ ساعت 20:9 توسط الهه مینایی
|