در آستانه ی سی سالگی ....
و قلب من که درست مثل یک بمب ساعتی به لحظه ی انفجار نزدیک است
منتظر نباش...
هیچ حادثه ای نیست که تا به حال اتفاق نیفتاده باشد
من از امتداد نگاه تو چه مسیر ها که نرفتم...
چه بن بست ها که به دیوارهاش مشت نکوبیدم
و سرانجام به سرزمین های مرموزی رسیدم که دلت را فرو می ریخت
به سیاره های ناشناخته ای که انسان به آن راه نیافته بود
و ناکجا آباد هایی که دلت می خواست خودت را در آن ها گم و گور کنی
من با دست هات چه سایه بان ها که نساختم
که همه پناه بود و امید و زندگی
که می خواستی خانه ات باشد جایی که فرزندان امیدت را بزرگ کنی
و از هر قدمت یاس می رویید و بنفشه...
تو از هر لبخندت ستاره می ریخت در دامنم
تو از هر بوسه ات زنی عاشق می شد در من
زنی که با همه ی زن های دیگر متفاوت بود
و در هر آغوشت همان زن بارور می شد
از یکه لحظه
یک تولد
یک زندگی....
و تو اینقدر زیبا بودی
اینقدر زیبا....ولی در نگاه من.
همه ی این زیبایی ها منحصر به نگاه من بود..
دیگر منتظر نباش...