آن مرد در باران آمد...
دفترم خیس می شود از اشک
دخترک چهارفصل این روزهای من همه اش ابری ست همه اش بارانی
می خواهد حرف بزند
به لب هاش چشم می دوزم
تکان می خورد.. می لرزد...
گوش هام را خوب تیز می کنم تا بشنوم بفهمم حال و روزش را
ولی هیچ...هیچ از دهانش بیرون نمی آید
و چشمهام.. امتداد نگام خیس می شود از اشک هایی
که مسیر چشم ها تا لبهاش را پیموده و آرام به پایین سر می خورد
چشم هام را می بندم
به لبهاش فکر می کنم... به روز هایی که لبخند و شکوفه می ریخت در دامنم
که شبیه بوسه بود شبیه عشق
که حرف می زد باهام
که کلمه هایی که از دهانش بیرون می آمد همه زندگی بود و امید...
چشم هام را باز می کنم
گوشی تلفن را محکم به گوشم چسبانده ام
صدای اشک هاش می آید
صدای بالا کشیدن بینی اش
صدای بغضش
یک لحظه خودم را می بینم وسط میدان یک شهر خالی
که درست مثل یک دور باطل در سرم می چرخد...
جل جل باران بی امان چشمهاش
طوفان و گردبادی که حالا دورتادورم می چرخد
درست مثل همان میدان
به بالا نگاه می کنم
می خواهم اشک هاش را پاک کنم
دست هام نمی رسد به چشم هاش
دورم خیلی دور....
چشم هام را می بندم
صدای نفس های بریده اش نفسم را بند می آورد
به نفس هاش فکر می کنم
که می پیچد در نفس های مردی که هنوز و همیشه منتظر است
کنار گلدانی که گل های خشکش هنوز و همیشه تازه است
و پنجره ای که دل می بندد به پرنده هاش
که هر روز بر می گردند و از دست هاش دانه می خورند
و می داند که آن ها هر چقدر هم که بروند
هر چقدر هم که دور شوند... باز بر می گردند
باز بر می گردد و گل های خشک گلدان خانه اش جان می گیرند
و دست هایشان با هم دانه می ریزند برای پرنده های امیدشان...
چشمهام را باز می کنم... گوشی تلفن را به لبهام چسبانده ام
با او حرف می زنم آرام آرام
با او حرف می زنم از عشق و امید
و آن مرد...
آن مردی که در باران آمد
در همان ابتدای راه کودکی
در کتاب دبستانی که با آن الفبای زبان مادری را آموختیم
آمده بود که بماند
تو از آن مرد دور شدی...
و حالا آن مرد در باران.. منتظر است
اشک هات را پاک کن خیس نشود... سرما نخورد..
فقط بیا...