مرد من...
پاییز را با من بمان مردی که رد می شد
خوابی که شاید دیده ام هی داشت بد می شد
پاییز را در من بمان مردی که ابری شد
خوابیده ام در بیشه ای .... چشماش ببری شد
بارید دستان کرختم پنجه هایش را
خوابی که می دیدم تمام رد پایش را
می رفت تا احساس ماهی که تمامم کرد
تا انتهای آذر آن ببری که رامم کرد
پاییز را عاشق شدم... قابی که می دیدم
حالا تمام زندگی خوابی که می دیدم
توی تمام رنگ هایش لحظه ها ی کال
قابی که در یلدای آن شب تا همین امسال...
پاییز را مردی که آن شب برف می بارید
ترسی که حتما ما میان راه.... می مانید...
ترسی که با من حرف... می زد برف بر شیشه
خوابی که با ببر سفیدم توی آن بیشه...
پاییز را خوابی که از بیداری ام رد شد
مردی که شاید رهگذاری بود یک سد شد
پاییز را با من تمام خاطراتی که....
او زندگی می کرد... در من... حال ماتی که...
عاشق شدم انگار در خوابی...که بیدارم
ببر سفیدم خوب می بینم تو را دارم....