بارانمایه های دختری از جنس من 13
به ساعت ها ی بدون عقربه ی روی دیوار نگاه می کنم
از روی دانه های خاکی که بر شانه هایشان نشسته است می فهمم
که ساعت ها ی زیاد گذشته است
من با عقربه ها حرفی ندارم
بعد تقویم را ورق می زنم
که رنگ و روی روزهایش رفته
شاید تاریخ نخوانده است!
یا شاید هم پای روزها تاریخ های تقویم را لگد کرده
انگار که با عدد ها هم میانه ای ندارم
و از ظاهر تقویم می توانم بفهمم که روزهای زیادی گذشته است
حالا دیگر حتی می دانم که سال ها و قرن ها گذشته است
و من یک لحظه اش را هم سخت نگذرانده ام
راستی که چقدر وقتی تو را آن گونه که باید احساس نمی کردم
تقویم را ورق می زدم
و به ساعت نگاه می کردم
آن روزها فاصله ی هر نگاه مرا دقیقه ها طی می کردند
نه ساعت ها و روز ها و سال ها و قرن ها
آه که چقدر روزهای سختی بود
انگار که عشق تو راستی راستی مرا صبور کرده است.
تمام قاصدک هایی را که در روز های تولدم دریافت کرده ام
در کوله پشتی ام می ریزم
به آینه ی تو نگاه می کنم
و در نگاهم لبخند تمام کودکان قاصدک پوش را می بینم
دیگر نباید وقت را تلف کرد
می دانم که انسان های زیادی انتظار قاصدک های مرا می کشند
خانوم! قاصدک
آقا! قاصدکی یک لبخند
از من قاصدک می خرید؟!
تمام