پشت میزی نشسته ای

با حکم نفس هایی که هنوز از حبس بیرون نیامده اند

انگار که سال هاست

چشمان رنگ پریده ای خیره اند

و رعشه ی دستان مرا

میله میله بر دیوار

سایه می زنند

امتداد انگشت اشاره ام تا آن ستاره که دوست داشتم

رفته بود

و تو هنوز داشتی

از لابلای انگشت هایم

احساس شب های پیش را

زیر باران خاکستری دود می کردی

تا اینکه یک شب بی دلیل

آنقدر لرزیدم

که تو از خواب پریدی و دیدی

که من انگار سال هاست که پریده ام...

حالا دیگر نفس هایت

با صدای ثانیه شمار ضرب می گیرند

و به ۱۳ نمی رسند که سرت در جاسیگاری خاموش می شود