سیزده
پشت میزی نشسته ای
با حکم نفس هایی که هنوز از حبس بیرون نیامده اند
انگار که سال هاست
چشمان رنگ پریده ای خیره اند
و رعشه ی دستان مرا
میله میله بر دیوار
سایه می زنند
امتداد انگشت اشاره ام تا آن ستاره که دوست داشتم
رفته بود
و تو هنوز داشتی
از لابلای انگشت هایم
احساس شب های پیش را
زیر باران خاکستری دود می کردی
تا اینکه یک شب بی دلیل
آنقدر لرزیدم
که تو از خواب پریدی و دیدی
که من انگار سال هاست که پریده ام...
حالا دیگر نفس هایت
با صدای ثانیه شمار ضرب می گیرند
و به ۱۳ نمی رسند که سرت در جاسیگاری خاموش می شود
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت 17:22 توسط الهه مینایی
|