گهواره
کسی انگار گهواره را تکان می داد
چشم هایم تا همه ی دیوار ها می رفتند و متوقف می شدند
چند لایه آن طرف تر
رنگ ها بودند و آهنگ ها
و کسی که از نزدیک می آمد تا آن سوی دیوار
و متوقف می شد
میهمان بودم یا میزبان نمی دانم؟!
در انتظار کسی یا چیزی، که بود...
که عکسش مثل ماه در برکه ی چشمانم فرو می ریخت
که با او می دیدم و هنوز همه جا را دربه در به دنبالش می گشتم
که آرامم می کرد و آرامم نمی گذاشت
که از نزدیک می آمد
و شاید حتی از دیوار هم رد می شد
چشم هام را می بندم
و گوش هام را
نفس هام را در سینه حبس می کنم
زمان یک لحظه از حرکت می ایستد
و درست در همان لحظه ای که می خواهد همه چیز تمام شود
کسی دوباره گهواره را تکان می دهد