بارانمایه های دختری از جنس من6
ادامه ی نامه قبل
دارد دوباره باران می آید
راستی چرا هرگز نمی توانم با تو در زیر باران راه بروم
خیس بشوم
و آواز بخوانم؟!
چه لذتی عمیق تر از این می تواند در همه ی زندگی وجود داشته باشد؟ْ
وقتی که باران می بارد
من در پشت همان پنجره ی همیشه می نشینم
و به همه ی عاشق هایی نگاه می کنم که در هم غرق می شوند
و به آسمان که عاشقانه تر می بارد!
دیدار ما با هم چه دور است و نزدیک!
من به همه ی دور ها و نزدیک های دنیا به یک چشم نگاه می کنم
حالا دیگر حتی به همه ی خوب ها و بد ها
اشک ها و لبخندها
و دیرها و زود ها نیز
همه چیز فقط به رنگ پاک توست
مهتابی......
حالا هر چه می خواهد باشد....
+ نوشته شده در شنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 22:23 توسط الهه مینایی
|