ادامه ی نامه قبل

دارد دوباره باران می آید

راستی چرا هرگز نمی توانم با تو در زیر باران راه بروم

خیس بشوم

و آواز بخوانم؟!

چه لذتی عمیق تر از این می تواند در همه ی زندگی وجود داشته باشد؟ْ

وقتی که باران می بارد

من در پشت همان پنجره ی همیشه می نشینم

و به همه ی عاشق هایی نگاه می کنم که در هم غرق می شوند

و به آسمان که عاشقانه تر می بارد!

دیدار ما با هم چه دور است و نزدیک!

من به همه ی دور ها و نزدیک های دنیا به یک چشم نگاه می کنم

حالا دیگر حتی به همه ی خوب ها و بد ها

اشک ها و لبخندها

و دیرها و زود ها نیز

همه چیز فقط به رنگ پاک توست

مهتابی......

حالا هر چه می خواهد باشد....