بارانمایه های دختری از جنس من7
ادامه ی نامه ی قبل
دلم برای همه ی آن هایی می سوزد که برای رسیدن به تو
مسافت های دراز پیموده اند
بعد در حالی که هرگز نتوانستند به تو دست یابند
از تو یک چهره ی زشت و آبله رو ساختند
یک چهره ی بی فروغ
آن ها از لجشان این کارها را می کنند
قسم می خورم که به یک گوش چشم تو محتاج اند!
چه قدر احساس خوشبختی می کنم
من بی آنکه بخواهم مسافت زیادی را طی کنم
بی آنکه حتی بخواهم سعی کنم به تو دست یابم
این گونه در آغوش تو لحظه هایم را می گذرانم
من در تاریکی ها با عشق تو حکومت می کنم بر لحظه لحظه ی زندگیم
کاری که آدم های دیگر نمی توانند بکنند
آن ها در تاریکی یا غصه می خورند
یا نفرین می کنند و بد و بی راه می گویند
یا منتظر روشنی می مانند
و یا می خوابند
شاید هم برای همین است که احساس خوشبختی می کنم...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 21:47 توسط الهه مینایی
|