بارانمایه های دختری از جنس من 10
زیبای من!
هرگز برای شناخت تو
به رصدخانه های بزرگ و کتاب های کلفت نیاز نداشته ام
من سطر به سطر تو را
از روی عاشقانه هایی که برایت می نویسم خوانده ام
من سطر به سطر تو را از روی تمام برکه های بیشه ی قلبم
از روی هر چه نگاه عاشق خوانده ام
من از روی بلند ترین قله های شهر برایت غزل سروده ام
و تو در همیشان همانی بودی که نه در سیاهچال آسمان
و نه در سلول های بی روزن ذهنم
که در نقاشی های کودکانه ام می دیدم
همین حالا از پشت پنجره به کنار آمده ام
امشب نگاهت جور خاصی بود
شبیه نگاه مادری که فرزندش را شماتت می کند!
یا پدری که انتظار دیگری دارد از فرزندش!
شاید هم نگاهت شبیه معلمی بود که دلش می خواست شاگرد زرنگش نمره ی بیست بگیرد!
یا نه! اصلا نگاه تعجب آور دانشمندی که آزمایشش نتیجه ی عکس داده!
خب... آخرش هم که بلاخره مجبور می شوم بگویم نگاهت دقیقا چه شکلی بود!
خیلی عاقل اندر سفیه
می دانم
می دانم که فرزند کامل و قدرشناسی نیستم
و نه حتی شاگرد باهوش و زرنگی
من حتی یک آدم عاقل و بالغ برای آزمایش های تو نیستم
چه انتظاری داری از یک عاشق دیوانه؟!