انتظار؟؟
پنجره ی این اتاق دارد می پوسد...
سال هاست که باد و باران هی به میله های آن دخیل می بندند
هی حاجت نمی گیرند
و باز هم مومن می مانند!
سال هاست که این اتاق پر از دودهای سرگردان..
دارد خفه می شود
و این پنجره روی خوش نشان نمی دهد هیچ گاه...
تمام سلول های این اتاق پیر و فرسوده اند
دیوارها سیاه
لحظه های درون قاب های آویزان، محو
و لامپ ها قهر
و تو....
در تمام این سال ها کجای این چاردیواری بودی که اتفاق جدیدی بیفتد؟!
یک روز از همین روز ها
وقتی که دیگر منتظرت نیستم
سقف این اتاق بر سرم خراب می شود
و این پنجره ی پوسیده همچنان در جای خود باقی می ماند
تا باز هم باد و باران و باز هم ..............
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم دی ۱۳۸۹ ساعت 11:53 توسط الهه مینایی
|