تمام شهر باران می شود

همه مهربان و عاشق

تو اما قفس می سازی

تو با جدیت 

بی آنکه حتی قطره ای باران به تنت خورده باشد

با لباس های اتو کشیده، ابروان در هم گره خورده، آرام و متمرکز

فقط قفس می سازی....

تمام شهر پرنده می شود

همه پرواز ...

و گوش های من پر می شود از صدای باران، صدای رعد

صدای قلب هایی که عاشق می شوند

آزاد و رها

جاری....

تو اما به صدای چکشت فکر می کنی 

و انگشتی که مرتب در هوا تکان می خورد و تو را از کاری منع می کند.