قفس
تمام شهر باران می شود
همه مهربان و عاشق
تو اما قفس می سازی
تو با جدیت
بی آنکه حتی قطره ای باران به تنت خورده باشد
با لباس های اتو کشیده، ابروان در هم گره خورده، آرام و متمرکز
فقط قفس می سازی....
تمام شهر پرنده می شود
همه پرواز ...
و گوش های من پر می شود از صدای باران، صدای رعد
صدای قلب هایی که عاشق می شوند
آزاد و رها
جاری....
تو اما به صدای چکشت فکر می کنی
و انگشتی که مرتب در هوا تکان می خورد و تو را از کاری منع می کند.
+ نوشته شده در یکشنبه ششم آذر ۱۳۹۰ ساعت 11:48 توسط الهه مینایی
|