بي چمداني كه به رفتنم معناي سفر دهد در يك ايستگاه خالي ايستاده ام

زل مي زنم به قطار سكوتت كه از مقابلم رد مي شود

مثل يك خواب بي انتها از بيداريم بيرون مي زنم

نمي دانم چند ثانيه، ساعت يا روز گذشته است

حبس شده ام در يك سكانس فراموش شده از فيلمي كه هرگز ساخته نشد…