صومعه

بخار روي شيشه هاي پنجره...

لب هاي من نبود كه به چشم هايت دوخته مي شد

و قديسه ي نگاهت را

در ميان صومعه هاي تاريك اذهان بسته ي تارکان دنيايي

كه نفس هايم را در پشت شيشه هاي پنجره حبس مي كرد:

آبستن اين گناه معصوم

آرام باراني نم نم

نه نزاييدش نيامد

نيامد تا اين پاكي نحس مشروع بماند

تو ماندي و صدايم

رعد اين روز هاي ابري را

در فصل هاي خشكي كه پشت سر مي گذاشتي

خاموش كرد

و سر انجام كهنه هايي كه خيس نشدند

پوسيدند

تار تار

در زنگار گلوي مادري كه هرگز متولد نشد!

ويران

مثلا گريه ام را نديد و رفت

مثلا بغض نكرده بودم كه آفتاب از فرسنگ ها راه نوري فقط مي آمد

براي خشكيدن خيسي هاي روي...

دلم را مانده بود به راهي كه دريا نداشت

مستقيم به صورتم مي رسيد و بعد مي رفت پايين و آرام...

گر مي گرفتم

و نفس هايم كه حالا باد باد موهام را مي ريخت به راهي

كه شور مي بوسيد لب هاي سرريز شده اش را

به راهي كه صداي موج هاش ديوانه ام مي كرد بي آنكه دريا...

مثلا شماره ي چشم هاش بالا رفته بود

از تمام شيشه هايي كه مرا محو نشان مي داد

انگار كه محض رضاي خدا تميزشان كرد

و دستمال سفيدم.... كه حالا ديگر

گر مي گرفتم كه هنوز

ذره ذره پاك

از حال مي رفتم

و بعد مثلا اين اتفاق نبود كه ويرانم كرد!



کودکانه

صدای گریه ی کودکی که متولد می شد

در لابه لای دست هایی که به گٍل نشسته اند

آن همه پروانه که پراندند......

گل هایی که چیدند ....

و روزمرگی ها....

تو اما یک جایی صدای گریه ات را بریدی

و کودکانه ی لبخندت را

پوشاندی بر عریانی آن همه گناه

بر صدای گریه ی کودکی که بعد از تو متولد می شد

و هنوز هم....

لبخندی که دریغ نمی کنی

بعد از این همه سال باز هم متولد می شوی

خم به ابرو نمی آوری

و کودکانه ی لبخندت را....

مات

مات شده ام

در صفحه ای که خانه های سفیدش خاکستری اند

 و در برابرم یک سپاه زخمی با اسب های بیمار التماس می کنند از بازی منصرف شوم

اما انگار نمی فهمند

آهای من ماتم نمی توانم حرکت کنم...

آهای...

خانه ها یکی یکی زرد می شوند

چشم هایم به پایین می ریزند

از آسمان صدای خش خش می آید

حتما خدا دارد روی ابرها راه می رود

زیر چشم های من

بدون آن که بخواهد منتظر باشد

من اما همه ی پاییز ها را آنقدر منتظر ماندم

که حالا دیگر نمی توانم حرکت کنم

چراغ هایشان خاموش می شود

شاید دیگر وقت خواب است که اینقدر تاریک شده ام

ولی چرا مستطیل ها اندازه ام نمی شوند؟!

و پلک هایم...

آه که هر چه می کنم به هم ...

نمی رسند آن هایی که قرار است برایم...

گریه کنند غم های بی پایانشان را.

چترها دیر باز می شوند

و شمع ها خاموش

سسسسسس!!!!

پروانه ها عزادارند

لباس گرم پوشیده اند تا سرما نخورند

اما هنوز هم عزادارند!

نمی بینی؟!!

حالا باز هی تو بگو چرا حرفی برای گفتن نداری!

آهان یادم آمد

حرف برای گفتن دارم:

ببین! من مات شده ام

می توانی به آن ها هم بگویی؟

کجا رفتی؟!

آهای......

من واقعا حرف دیگری برای گفتن نداشتم...!

پاسخ

در تو تمام مي كنم يك شبه،يك فردا را

در تو كه آرام مني هر چه كه بادا بادا

اي همه تنپوش صدف، موج شررپوش شدم

تا تو رسوب در تنم...... مانده همين يك جاپا

در تو خراب مي شوم ساحل رويايي من

روي لبت مي پوسم بوسه بزن بر من تا:

لحظه ي تبخير شدن از ته خاموشي تو

كوكب هر جا كه شوم باز تويي ماه تو با:

باور پروانه شدن پيله شدي مثل كفن

اين تن مردابي را زود ببر با خود يا:

ناجي من باش بمان شاعر تنتور دلم

با تو چه زيبا شده ام با تو فقط تا هر جا.......

سیزده

پشت میزی نشسته ای

با حکم نفس هایی که هنوز از حبس بیرون نیامده اند

انگار که سال هاست

چشمان رنگ پریده ای خیره اند

و رعشه ی دستان مرا

میله میله بر دیوار

سایه می زنند

امتداد انگشت اشاره ام تا آن ستاره که دوست داشتم

رفته بود

و تو هنوز داشتی

از لابلای انگشت هایم

احساس شب های پیش را

زیر باران خاکستری دود می کردی

تا اینکه یک شب بی دلیل

آنقدر لرزیدم

که تو از خواب پریدی و دیدی

که من انگار سال هاست که پریده ام...

حالا دیگر نفس هایت

با صدای ثانیه شمار ضرب می گیرند

و به ۱۳ نمی رسند که سرت در جاسیگاری خاموش می شود

ته مانده

میان ماندن و رفتن دچار تردیدم !

صدای جیغ بلندی.... که خوب می دیدم:

به زیر مشت و لگد صورتش کبود کبود

شبیه اینکه بپرسی غریب و بی کس بود؟!

صدای یک زن ته مانده بعد یک شب سرد

دوباره خواهش تلخ کجا؟ نرو؟ برگرد....

شروع هفته ی تکرار بعد هر یک روز

و طعم پاسخ تلخی که برنگشته هنوز:

بخواب راحت جانم بخواب کودک من

صدای یک شکم خالی و شکستن زن

و بعد جیغ خفیفی که از سرم رد شد

سکانس های جدیدی که باز هم بد شد!

صدای سیلی سختی که صورتش را سوخت

و فحش های رکیکی که بر گلویش دوخت:

سکوت و بغض شبانه میان بستر درد

چه فکرهای کثیفی که از سرش رد کرد!

و روز های همیشه... دوباره پشت سرش

نمای هیبت مردی....دقیق تر... پدرش!

دچار سوءظنی بی سبب که دختر من...

تعصب پدران عرب... که دختر من.........

درون گور سیاهش به ماه می مانست

و مرگ چاره ی دردش. همیشه می دانست

میان ماندن و رفتن دچار تردیدم!

و صحنه های سیاهی که باز می دیدم.......

ساده

چقدر ساده می شود بدون تو همیشه مرد

میان سنگسار گل برای مرگ شیشه مرد

چقدر ساده می شود در این زمان منجمد

شبیه این درخت ها در انتظار تیشه مرد

برای من که از تمام ابرها بریده ام

چقدر ساده می شود درون قلب بیشه مرد

دلم برای دیدنت همیشه تنگ می شود

برای ترک اعتیاد اجازه میشه؟ میشه مرد؟

چه می شود تمام شد درون جام حادثه

به جای حالت جنون سریع و بی کلیشه مرد

در این زمین و بی کفن چه بی بهانه مانده است

کسی که مثل( بودنت) بدون تو همیشه مرد

ماه گرفتگی

دیگر برای بی باوری دیر است

دنیا از روز نخست خلقت تاریک متولد شده

 و خورشید جز بهانه ای برای

تردد فتون های نور به ظاهر پر انرژی نیست!

همه چیز از ابتدا آنقدر ساکن بوده

 که اصل اول نیوتون فرصتی برای اثبات پیدا نکند

و زمین چنان به رخوت زمان تن داده است

که اگر گالیله بود باز هم به خاطر گفتار ناسنجیده ی خود

 اعدام می شد

شب ها دروغ نمی گویند

آن ها چیزی برای پنهان کردن ندارند

 که تو هنوز داری بر روی بدن من

به دنبال علائم ماه گرفتگی می گردی

در حالی که اصلا خورشیدی وجود ندارد

یک روز از همین روز ها

چند فتون نور به ظاهر پر انرژی

 به اشتباه با تو برخورد می کند

و تو تازه می فهمی که بهانه ای وجود ندارد

برای دیدن آثار ماه گرفتگی بر روی بدن من

یک روز از همین روزها تو را

به جرم کشف نکردن قانون جدید جاذبه

از زیر درخت سیب بلند می کنند

و تو هنوز منتظری که یک سیب فقط یک سیب به پایین بیفتد!

شاید بهتر بود که از همان اول زیر درخت پرتقال می خوابیدی

چرا باور نمی کنی که سیب ها خیانت کارند؟!

می دانم که آخر

سر به راه نا کجا می گذاری ب

دون اینکه هیچ کس و هیچ چیز بتواند تو را متوقف کند

شاید در راه نیوتون را هم ببینی

که در بین صد ها کتاب مربوط به قوانین حرکت

 دارد سماق می مکد

و کمی جلوتر گالیله را که دارد خودش را دار می زند

آن وقت تو هنوز داری به علائمی فکر می کنی

 که هرگز بر روی بدن من پیدا نکردی!

غبار

شبیه نامه ی تو «اختصار» خواهم شد

برای ریل نگاهت قطار خواهم شد

همیشه آن که نبودم عروس کوکی تو

ضریب هر چه تو باشی هزار خواهم شد

به روی عرشه ی چشمت حضور مردم باد

برای دلهره هایت قرار خواهم شد

همیشه آخر حرفت سوال من هستی!

چرا دوباره برایت غبار خواهم شد؟

صدای پچ پچ مردم: فریب خوردی باز

به یمن باور تو تار و مار خواهم شد

 

 

 

سراب

باز ارتفاع چشم او... تعبیر خوابم می شود:

من، اوج، پرتابی که حتما بازتابم می شود:

صفحه به صفحه حادثه در هر مجله یا خبر

دیدار من بعد از من و تصویر قابم می شود:

آن که برایش ذره ای...دیگر چه فرقی می کند؟

حتی همین حالا که او هر دم خرابم می شود

من عاشقت... من لایقت... حرف خودش را ناتمام

باشد تمامش می کنم! تو ماه تابم می شود؟

هر شب بتابی بر همان قبری که در من خفته است

شاید بروید از من آن چشمی، که خوابم می شود

این گونه حتما خواب من تعبیر خوبی داشت نه؟

من عاشقت... من لایقت... رویای نابم می شود

با این همه من، زندگی، بعد از تو با تو بعد مرگ

شاید اگر می شد ولی دنیا سرابم می شود

آدم

چه تفاوتی می کند هجی کردن ابرها؟

 

وقتی که قرار باشد انگشت های پدرم

 

باران ندامت ببارد هر صبح بر مرداب نگاهم

 

و مادرم آه ببافد با کرک های هر چه دیروز...

 

چه تفاوتی می کند رفتار من با کبوتر ها ؟

 

هر چه می خواهد باشد

 

وقتی که قرار است دیگر هیچ نامه رسانی نداشته باشیم

 

و پستچی هر شب

 

 نامه های تو را و نامه های مرا

 

در شومینه اش بریزد

 

تا مبادا سرما بخورد

 

و نتواند یک فردای دیگر هم نامه های ما را به هم نرساند!

 

چه تفاوتی می کند؟

 

وقتی که شکارچی ها چشم از آسمان بر نمی دارند

 

برای شکار کبوترهایی که شاید فقط

 

عاشقانه های نگاه تو را برایم آورده باشند

 

چه تفاوتی دارد که من کجا باشم یا تو کجا؟

 

وقتی که باز هم مجبور باشیم جاده ها را

 

به هم وصله کنیم

 

برای پیدا شدن راهی که هرگز وجود نداشته!

 

دیگر چه تفاوتی می کند که امروز باشد یا فردا؟

 

وقتی که چرخ روزگار، برایم هزار قلو زاییده است

 

از هر چه تکرار، کهنگی را در بغض خویش قنداق می کنم

 

تا اشک هایم را نامحرم نبیند

 

همیشه می گفتی که وقتی گریه می کنم

 

نگاهم شبیه همان مریمی می شود

 

که عیسی را در آغوش داشت

 

 و چشم های ناپاک شهر اورشلیم را بر دوش

 

حالا کجایی که ببینی

 

 مریم نگاهم به صلیب کشیده می شود

 

به جرم عیسایی که هنوز متولد نشده؟!

 

همیشه می گفتی:

 

« باز هم ابلیس شده ای برای فریفتن حوای نگاهم؟

 

بهشت با تو بودن را به سیب سرخ لب هایت نمی فروشم!»

 

دیگر آدم شده ام

 

حالا کجایی............؟

با کوچه ها

وقتی که می رفتی نگاهت مال من بود

 

یک باور ماتمزده ، این حال من بود

 

می گفتی از برگشتن و از بودن و آه

 

من بودم و گریه، زبان لال من بود

 

وقتی که پر پر می زدم بعد از تو، تنها

 

آن حرف هایت وقت رفتن، بال من بود

 

با کوچه ها شبگرد باران های پاییز

 

فکرت تمام کرک های شال من بود

 

سرما نمی خوردم ولی از هر که هر جا

 

زخم زبان هایی که داغ کال من بود

 

خاکستری های میان گیسوانم !

 

داغ رسیده، عمر مالامال من بود

 

یک آینه، کولی، خطوط دست هایم

 

یک روز می آید که بی او... فال من بود

 

جاذبه

جاذبه هنوز نیوتن را کشف نکرده بود که سیب نگاهت مرا...

نه زمین بی نصیب تر از آن است که

من بخواهم به داشته هایی که

قرار است یک روز بگویم...

دارم دوباره یک بهانه ی تازه می شوم برای دانشمندی تو!

همه چیز فقط تکرار می شود

و بوی کهنگی از سلول های هر چه تا همیشه

هنوز هم به مشام نخستین انسان تاریخ می رسد

اگر روزی فسیلم را پیدا کنی

آن گاه شاید بتوانی در لابلای

برگ های دورترین ژن های استخوانم

مطلبی را پیدا کنی که همیشه بر زبانم جاری بود...

راستی! من هیچ چیز پیچیده ای نبودم

و بالاخره بعد از قرن ها

 آسمان جاذب تر از زمین به نظر می رسد

برای افتادن!

و من بر روی خاک همچنان منتظرم تا سیب نگاهت مرا...

شاید بتوانم باور کنم که نیوتن راست می گفت

هر چند که آن وقت هم حرف من چیز تازه ای نخواهد بود

بی خیال

گفتم برای زندگی هم فرصتی نیست

 

یک لحظه در آغوش تو، کم فرصتی نیست

 

رفتی ندیدی اشک های ساده ام را

 

بر گونه هایم شعر ماتم: فرصتی نیست

 

خش خش صدای برگ خاموشی که دیروز

 

له می شد و می گفت هر دم، فرصتی نیست

 

دیگر برای عاشقی دیر است امروز

 

دیدار در باران نم نم؟! فرصتی نیست

 

گفتی که می آیی سوار باد اما

 

در آسمان یک جهنم فرصتی نیست

 

جان کبوتر ول کن این آوازها را

 

حتی برای خواندن غم فرصتی نیست

 

زل می زنی در چشم های من که....باشد!

 

خب بی خیال این که گفتم فرصتی نیست!

 

تا خم کوچه

سیل سیال نگاه سبزت همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاوید

اما تو می گفتی از این عشق حذر کن

و وقتی در جوابت می گفتم :

عشق من با گل رخسار تو امروزی نیست  دیرسالیست که من بلبل این بستانم  

سکوت می کردی و دیگر هیچ

و آنگاه که سکوت قداست نگاهت را در دلم نقاشی می کرد چشمهایم را می بستم و می گفتم :

صد حنجره فریادی و یک دشت سکوت  سبزینه ناب جنگلی در برهوت

در آبی آسمان چشمت رفتم   از دامن خاک تا فراز ملکوت

و تو لبخند می زدی و می گفتی :

ای که از کوچه معشوقه ما می گذری  بر حذر باش که سر می شکند دیوارش!

چقدر ساده در جوابت می گفتم :

دلی کان از محبت سوخت افسردن نمی داند   کسی کز عشق یابد زندگی مردن نمی داند

روزها تکرار سکوت و نگاه تو بود و سکوت و نگاهت همه ملامت

وقتی سرانجام روزی بغضم در برابر نگاهت شکست و با لجاجت گفتم :

مرا صد بار هم از خود برانی دوستت دارم  به زندان جنایت هم کشانی دوستت دارم

به پیش خلق گر نتوان حدیث عشق گفتن  درون سینه تنگم جهانی دوستت دارم

نگاهت از حادثه عشق تر شد و پس ازپایان طومار هزار ساله ی سکوتت سرانجام گفتی :

ز غم کسی هلاکم که ز من خبر ندارد  عجب از محبت من که در او اثر ندارد

حالا دیگر روزها امتداد عشق ما بود در گذرگاه زمان

و زمان دونده ای که تنها به پایان می اندیشید اما

من به پایان دگر نیندیشیدم که همان دوست داشتن زیبا بود

قرارمان! یادت هست؟

همان کوچه ای که با دیوارهای کاهگلی اش تا آن سوی ادراک سادگی می رفت

و در انتها به بی انتها می پیوست

چقدر آن کوچه را دوست داشتم!

درازایش آنقدر بود که عجله ای برای پایان نداشته باشد

و قدمهای ما نیز که با دلهایمان همگام بود آرامتر از کوچه ره می پیمود

فقط زمان بود که گاهی بدعنقی می کرد نه!

شاید بهتر است بگویم نامردی می کرد

او منتظر ما و کوچه نمی ماند و به تاریکی شب می پیوست

و آن شب! آن شب کذایی که تو با جمله نیمه تمامت مرا تنها گذاشتی و رفتی .........

صدایت زدم اما برنگشتی

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم  تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

اما تو که روزی گفتی :

همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت  من همه محو تماشای نگاهت

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی و نگاهم

نمی دانم کدام نیرو مرا محکم گرفته بود

نمی دانم کدام مانع راه را بر عبور من بسته بود

شاید جمله نیمه تمام تو که گفتی :

روزی دلم برای این روزها برای تو برای این خودم تنگ تنگ می شود

می دانم اما بگذار همین حالا دلم را پس بگیرم چون .........

و چون تو تنها جواب چرای من شد

آن گاه پس از چند لحظه ی چندین هزارساله فریاد زدم :

خوبرویان جهان مهر ندارد دلشان   باید از جان گذرد هر که شود عاشقشان

روز اول که سرشتند ز گل پیکرشان   سنگی اندر گلشان بود همان شد دلشان

نمی دانم آن چیزها را برای چه می گفتم!

شاید برای دل ساده ی خودم که از دنیای عاشقان هیچ ندانست

شاید هم برای جمله نیمه تمام تو که هنوز آنجا بود

آن روزها باران می آمد

و حادثه رفتن تو هر روز با ادامه باران تکرار می شد

هر لحظه برایم همان لحظه ای بود که گفتی چون و بی چرای من رفتی

آن گاه در زیر باران راه می رفتم و می گفتم :

نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا؟! شاید خطا کردم

نمی دانم کجا؟ تا کی؟ برای چه؟ ولی رفتی!

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید......

جواب تو در گوش من پیچید : چون .....

یادم آمد که گفتی :

چو خورشید زنم سوی تو پر   چون ماه شبی می کشم از پنجره سر

افسوس که خورشید شدی تنگ غروب  صد آه که مهتاب شدی وقت سحر

بی تو مهتاب شبی نه! شبهایی از آن کوچه گذشتم  

همه تن چشم شدم خیره بدنبال تو گشتم

یادم آمد که به من گفتی :

ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری  بر حذر باش که سر می شکند دیوارش

ولی من به خاکستر نشینی عادتی دیرینه دارم  سینه مالامال درد اما دلی بی کینه دارم

هر چند درون سینه ام صد آرزو مرد  گل صد آرزو نشکفته پژمرد

دلم بی روی تو دریای درد است  همین دریا مرا در خود فرو برد

آن روزها دیگر زمان نمی دوید چون عجله ای نداشت

به پایان رسیده بود

دیگر مهم نبود رفتن و نرفت کسی

مهم نرفتن تو بود که رفتی!

دیگر مهم نبود آمدن و نیامدن کسی

مهم آمدن تو بود که نیامدی!

مهم نبود آمدن بهار یا تابستان

مهم زمستان جدایی ما بود که با خود می گفتم :

... یاد ایامی که ما هم نوبهاری داشتیم

الفت شب های ما را روزگار از ما گرفت

ای خوش آن روز که ما هم روزگاری داشتیم

یک روز به یاد فرهاد به کوه رفتم و در آنجا

دو پایم خسته از رنج دویدن

به خود گفتم که در این اوج دیگر

صدایم را خدا خواهد شنیدن

صدایم رفت تا اعماق ظلمت

به هم زد خواب شوم اختران را

ز دل فریاد کردم : ای خداوند

من او را دوست دارم دوست دارم

و یا چون مجنون سر به بیابان می گذاشتم و می گفتم :

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

برای خاطر تنهایی مجنون صحراگرد بی سامان

هزاران لیلی نازآفرین را کوه به کوه آواره و دیوانه می کردم

اما نه در کوه و نه در صحرا صدایی صدایم را پاسخ نمی گفت

ز اشک و آه طوفانی به پا بود  خدای عشق آنجا ناخدا بود

بار دیگر فریاد زدم چرا؟ اما این بار هم صدایی آمد که جوابم داد: چون ....

و من از پای نشستم و به یاد آوردم :

بحریست بحر عشق که هیچش کناره نیست  آنجا جز آنکه جان سپارند چاره نیست! 

وقتی که دیگر دیر بود!

باور نمی کنی که برایت بمیرم و

جان از نگاه سرد و سیاهت بگیرم و

راضی به هر چه تو تو بگویی به بودنی

حتی به این که باز بگویی حقیرم و

با این که خیس اشک شوم پیش چشم هات

تلقین به ذهن خود بکنم من کویرم و

هر شب دعا کنم که خدایا مواظبش

باشی اگر چه آه نبیند اسیرم و.....

گمشو برو غذات... چه مرگت شده؟ کجا؟

مادر نمی خورم به خدا هیچ... سیرم و

هی بغض می خورم و خیابان که ناگهان...

حتی برای گفتن..... دیگر چه دیرم و....

آن مرد در باران....

می خواهم از تو بنویسم

با قلمی از جنس آسمان

اما بغض می کند

خودکارم را می گویم

بعد انگار که ساعت ها باریده باشد

دفترم خیس خیس می شود

و من چون کودکی که ساعت ها در زیر باران منتظر مانده باشد

می نویسم:

                   آن مرد در باران........

                                                 باز هم نیامد!!

اشتباه

قلبی به اشتباه به باران رسیده است

بغضی میان راه به باران رسیده است

گفتم که باز حرف دلم را نگفته ام

شاید فقط نگاه به باران رسیده است

این بار هم دو چشم دو تارت و امشبم

جای ستاره ماه به باران رسیده است

رفتی! ولی نگاه نکردی به این قفس

بی دختری که آه به باران رسیده است

«من» آن دروغ ساده که خشکید بر لبت:

دیدی چه بی گناه به باران رسیده است؟!

در سینه آه می کشم جایی که جای دل

خاکستری سیاه به باران رسیده است

خانم! کسی که سهم شما بود رفته است

قلبی به اشتباه به باران رسیده است!!

بی ستاره

تاریک که می شوم

تازه می فهمم که چه قدر بی ستاره ام

بعد به صدای باد گوش می دهم

که از حنجره ی بی آسمان ترین پرنده ی دریا

موجیم می کند

کف بالا می آورم

تا گرداب جنون می روم

و بعد از ساعت ها سال

همراه با خرچنگ ها و صدف ها و سنگ ها

در ساحل متروک ترین جزیره ی زمان

پیدا می شوم

قرن ها می گذرد

بی آن که حتی یک عقربه ثانیه ای حرکت کرده باشد

قرن ها می گذرد

و قرن ها نا خدا می آیند

با کشتی های شیطانی شان

تا مرا ببرند

به اعماق بی ستاره ترین دریا ها و

تاریک ترین گرداب ها و

دیوانه ترین آب های دنیا

اما من می مانم

می مانم تا خدا بیاید به دنبالم

شاید یک روز از میان این قرن های خاموش

خدا با کشتی نوح آمد

و مرا با خود برد به آسمانی

که ستاره دارد دریایش

مرغ دریایی دارد آسمانش

جزیره ای مهربان

با ثانیه هایی از جنس نور

تا بعد از گذشت ثانیه ای

عقربه ها قرن ها دویده باشند.

دروغ عجیب

چه روزگار غریبی، دلم برای خودم ...

سکوت مرد و فریبی... دلم برای خودم ...

صدای خنده ی آدم نمی رسد به سه سوت:

هوای خوردن سیبی، دلم برای خودم ...

به جای جرم دو آدم، قبول حکم خدا

هنوز پای صلیبی ... دلم برای خودم ...

میان بغض خیابان، چه گریه ها، بی او

صدای بوق مهیبی ... دلم برای خودم ...

تمام قصه ی فرهاد و بیستون این جاست

صدای پای رقیبی... دلم برای خودم ...

دلم برای خودم ای خدا نمی سوزد

عجب دروغ عجیبی ! دلم برای خودم ... !!!!!!

من و شب

در کنار حوض خانه گیسوانم را شانه می زنم

تصویر شب در آب

بی ریا

آرام

متین

آن قدر آرام که در نگاهم به خواب می رود

و یک لحضه بعد

من گیسوان شب را در دست گرفته ام

و به تصویر خود در آب می نگرم!

اما...

دیشب کسی مرا صدا زد.

 صدا از پشت بام آمد.

با قدم هایی سست به آن جا رفتم

از این که بیست پله به آسمان نزدیک تر بودم

احساس خوبی داشتم

ای کاش خانه ی ما باز هم پله داشت

 و من به آسمان نزدیک و نزدیک تر می شدم اما...

باز هم کسی مرا صدا زد

از پشت بام پشت بام!

آن جا تنها آسمان بود

نه راهی و نه پله ای...

چشم های ناشناس آسمان با من حرف می زدند

می خواستم به آن ها نزدیک تر شوم

 تا صدای غریب چشم هایشان را بشنوم

اما، نه راهی و نه پله ای.......

احساس بی وزنی می کردم

شاید برای رسیدن به آسمان باید خالی بود!

و من خالی بودم اما...

می خواستم بالا روم بالا و بالا تر

می خواستم به سرزمین آسمان روم

  و از آن جا به کوچکی زمینی

 که این چنین در او اسیر و درمانده گشته ام

 نیشخند زنم

با خودم گفتم: وقتی به سرزمین آسمان رسیدم

با باد وضو می گیرم ،

 در صف ستارگان به ماه اقتدا می کنم

 و در چند قدمی خدا نماز می خوانم

با خودم گفتم: وقتی به سرزمین آسمان رسیدم

چشم هایم را به عنوان سوغات راه

به دل پاک آسمان می بخشم

 تا ستاره ای گردد هر چند کم فروغ و ناچیز

 هر چند کوچک و گم، در بین ستاره های دیگر

به خود قول دادم

که برای ماندنم تنها به تکه ابری کوچک اکتفا کنم

اما...

اما درست لحظه ای که می خواستم از زمین کنده شوم

دو ستاره بر من گریستند

بالا را نگاه کردم

و با دیدن چشم هایت

 تمام اراده ام به یک باره از بین رفت

خدای من چشمان تو چه جاذبه ای داشتند

که آن دو ستاره

 این چنین پاک و بی ریا آن را انعکاس می دادند؟!

حالا دیگر باد همان دست ترغیب به پاهای من می پیچید

 و مرا سنگین می کرد!

راز آن دست های غریب چه بود

که باد آن را درک کرد و این چنین آینه وار

 مرا به یاد دست های تو انداخت

و من همچنان در اسارت زمین باقی ماندم

وچنان دل کوچکم بی تابانه لرزید که

                        «ماه بر عشق من خندید»

 

 

مشق باران

 

سکوت سکوت  

 

اشک می ریزم بر روی نگاهت

 

وقتی که یک آسمان کویری

 

دست دراز می کنم  

                                    تا خاک بچینم از چشمانت       بپاشم بر روی زخمم

 

قبل از آن که بخواهند نمک بپاشند بر روی آن

 

خار می رود در دستم

                                         باز هم زخم می شوم

خزان خزان  

  

 می نشینم در سایه ی درختی که برگ هایش رفته اند از یاد

 

می نشینم در سایه ی درختی

 

                       که به جای برگ بر روی شاخه هایش کلاغ روییده است 

سیاه سیاه

 

 می ریزد بر سرم قار قار آن ها

 

و من باز هم به صدای خش خش برگ ها فکر می کنم

 

صدای خش خشی که هر بار می شکنم

                                                               می شنوم

 

دریا دریا

 

دور می شوم از درختی که خستگی ام را 

 

                                              به منقار می گرفتند کلاغ هایش و درچشمم می ریختند

ابر ابر

 

سایه می بارد بر سرم

 

باران که می بارد 

                                   به یاد کویر نگاهت بغض می کنم

 

کویری که فقط یک درخت عزادار داشت

 

کلاغ پوشیده بود

                                          در سوگ برگ هایی که هرگز بر شاخه هایش نروییدند

کویری که به جای خاک  

                                       خار می رویید بر دست بادهایش

 

تا به جای اشک خون ببارد از چشم هایی

 

که به جای خاک 

                            خار می ر فت در آن ها

باران که می بارد

                                  به یاد آن همه سال تشنگی می افتم

 

به یاد سال هایی که در دفتر مشقم

 

به جای بابا آمد می نوشتم:

                                                «باران آمد»

عادت داشتم

                          که مشق کلاس اول دبستانم را

 

بعد از گذشت سال ها هنوز بنویسم

 

مشق که می نوشتم

 

سیاهی های آن همه سال غفلت و گناه را به کاغد می دادم

 

تا سفید شوم

                        به اندازه ی هفت سالگیم

 

حتی برای چند دقیقه!

 

اما تو می خندیدی

                             به سادگیم        به کودکیم

 

و من باران باران

 

سکوت می ریختم

                              بر روی لبخندت

                                                       تا سبز بماند

دریا دریا

 

دور می شوم از حقارت هایی

 

که لبخند لبخند می ریختم در دلم

 

این جا در دل این دریای طوفانی

 

   بیشتر احساس امنیت می کنم                                               

 

                                         هر چه باشد از طوفان خار بهتر است!

 

 

سیاه

آبی آسمان همیشه بی کرانه نیست

قلب آسمانی هم می گیرد

سبز همیشه به معنای طراوت نیست

شاید این سبز راکد آبی کهنه ی دریا باشد

قرمز همیشه به رنگ عشق و گل ها نیست

شاید این رنگ، رنگ خونی باشد که از سینه ی مجنونی پردرد می جوشد

سفید همیشه به رنگ لباس عروس نیست

شاید این رنگ، رنگ کفنی باشد که عزیزان مارا در کام خود می بلعد

و من تنها یک رنگ را دوست دارم

و آن هم سیاه است

چون سیاه برای من رنگ عزا و ماتم نیست

رنگ چشمان توست

من از سیاه چشمان تو به روشنایی زندگی رسیدم

تیک تاک باران

تیک تاک قطره های باران

                                    ثانیه های کبود زندگیم را خیس می کند

باد می چکد از ناودان چشم های آشنا

زندگیم سردتر می شود!

پنجره ها را می بندم

                              پنجره های روحم را

                                                              پنجره های اتاقم را

شاید گرم شوم

و صدای به هم خوردن دندان هایم مادرم را بیدار نکند

تمام لحاف های خانه را به دور خود می پیچم

                                                              حتی لحاف دوران کودکیم را!

سرد است

               هنوز خیلی سرد است

شب از تمام زوایای اتاقم رخنه می کند

کبود کبود                         مثل ثانیه های زندگیم

صدای گرگ ها !

                       انگار دارند گریه می کنند

زوزه ی ساعت من گرگ ها را بیدار کرد

                                                            مثل شب های پیش

و آن ها  تا خود صبح گریه کردند

                                             پا به پای من

وقتی که شانه به شانه ام می آمدند توهم های دور:

داشتم اشک های گرگی را پاک می کردم که گرگ دیگری مرا درید

                                               تکه تکه ام کرد

نفس نفس عرق های سرد بر پیشانی ام

شاید تب کرده ام

                      هر چند که با تمام وجود می لرزم

ای کاش این بغض لعنتی می گذاشت هذیان بگویم

ولی انگار فقط هذیان فکر می کنم

می خواهم بلند بلند فکر کنم

                                           می خواهم گریه کنم با تمام ابرها

می خواهم داد بزنم با حنجره ی شب

سرد است

خاطره ها می وزند به ذهن خسته ام

                                                    دریا دریا 

                                                                          دست و پا می زنم

صدای گریه ی نهنگ ها !

                                   می دیدم که یکی یکی می مردند

سرم گیج می رود

                          گلویم خشک شده

دستی عرق سرد روی پیشانی ام را پاک می کند

خالی اتاقم پر می شود از سایه ها

هیچ کدام را نمی شناسم!

حالم خوب نیست

احساس تهوع می کنم

                                   می خواهم بالا بیاورم زندگی را